...اینجا زیر باران

آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من...

هر دفعه بخشی از تصورات منو زیر و رو میکنه !

بسم الله مهربون :)


اومده بود دانشگاه ، با بچه ها توی آلاچیق ها بودیم و داشتیم درمورد زیبایی و سلبریتی ها و اینا حرف میزدیم ، بهش پیام دادم خودت بیا آلاچیق اولی . اومد خیلی راحت نشست کنارمون ، بچه ها هم دیگه میشناسنش باهاش کاملا راحتن :) فقط یه کمی نگران نهاد بودم بیاد گیر بده این کیه که خوشبختانه اتفاقی نیفتاد .

جر و بحث میکردیم که فلانی قشنگ تره ، نه اینیکی جذاب تره و ... که الهه ازش پرسید اصن تو بگو ، به نظر تو کدومشون از همه زیباتره ؟ گفت یقینن شکیرا و تیلور و سلنا و ... همه زیبایی های خودشون رو دارن ، ولی من تا حالا زیباترین زنی که دیدم مادرم بوده و بعد از اون قطعا زیباترین دختر ، دختریه که دوستش خواهم داشت ...

میگفت من هدف این آدما از زندگی شون رو درک نمیکنم . خدا جهان به این بزرگی و گستردگی رو خلق کرده ، با اییییین همه موجودات مختلف ، تو رو اشرف مخلوقات قرار داده ، همه ی هدفت از این همه عظمتت ، از بودنِ توی دنیایی به این بزرگی و شگفتی ، از اشرف مخلوقات بودن ، همینه فقط ؟

میگفت و من هی چشمام گردتر میشد ... من یه شناخت و تصور دیگه ای از این آدم دارم که خودش هر دفعه یه بخشی شو نابود میکنه و به بهترین و زیباترین شکلِ ممکن میسازش !


+ کامنت های عمومی و خصوصی پست قبل رو در اولین فرصت جواب میدم ، معذرت میخوام .

+ الهی که بخواین و بشه :)


شایدم تناقضی با دین نداره ! نمیدونم -_-

بسم الله مهربون :)


اعتراف میکنم که دلم برای اینجوری قشنگ و تمیز درس خوندن کلی تنگ شده بود *_* هرچی بیشتر میخونم ، برای بیشتر فهمیدن حریص تر میشم . 

چقدر جالبه نورو آناتومی . سخته برای من ولی واقعا جالبه . تازه امروز علاوه بر اینکه دختر خوبی بودم کلی درس خوندم ، کنجکاو شدم رفتم چندتا مطلب اضافی هم خوندم دی: 

 به هر حال نمیدونم مرا چه شده ولی توی ذهنم مدام دارم هدف های بزرگ و بزرگ تری برای زندگی و آینده م انتخاب میکنم و حتی از شوق رسیدن بهشون قلبم میتپه *_* واقعا دلم یه پرواز موفق و یه آینده ی روشن میخواد !


++ بازم من دغدغه ی مسائل زندگی با دین رو پیدا کردم :|| خیلی هم بده وقتی یه سوال توی ذهنم پیش میاد و جوابشو پیدا نمیکنم ، قانع نمیشم . انگار پرونده ش توی ذهنم باز میمونه و هی اذیتم میکنه . امروز استاد که تدریس میکرد ، همزمان درمورد همجنس گرایی هم توضیح داد که بعضی آدما این قسمت مغزشون ( درس امروز رو نخوندم ، اسمش رو نمیدونم فعلا!) خوب شکل نمیگیره و مشکل از این قسمته که باعث میشه همچین احساس هایی داشته باشن ، اما یه عده هم تحت تاثیر محیط و تغییرات سیناپس ها و اینا دچار مشکل میشن . دسته ی دوم که هیچی ، کاملا واضحه مریض محسوب میشن و باید درمان شن . اما اگه گفته ی استاد درست باشه و دسته ی اول به خاطر ساختار مغز و خلقتشون اینجوری باشن ، تناقض نداره با حرف خود خدا و احادیث ؟ :|| باز ذهن من درگیر شد :| خدایا :| کلی سوال توی ذهنم هست از صبح تا حالا !


+ الهی که بخواین و بشه :)


۳ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

فکر ، فکر ، فکر :)

بسم الله مهربون :)


ذهنم یاری نمیکنه این همه سوال و معما رو کنار هم دیگه ... 

همزمان نوروآناتومی هم میخونم و برام واقعا سنگینه . فک میکردم آسون باشه ولی نیست ! سخت بودنش به کنار ، مدام سوال های بی جواب توی ذهنم میچرخن و این بیشتر از نفهمیدنِ نوروآناتومی اذیتم میکنه .


+ :)

یه روزی تموم میشه بالاخره .

بسم الله مهربون :)


و من هر روز با بُعدِ جدیدی از این موضوعِ نحس و این آدمِ نحس رو به رو میشم !

حس های دردِ روحیم دیگه کار نمیکنن ! به یه بی تفاوتی و بیخیالیِ محض رسیدم که بیشتر الان دیگه شبیهِ معماست برام ، به خاطر همین دوست دارم بیشتر درمورد بدونم نه  هیچ چیز دیگه ای ...

وگرنه رسیدم به حدی که پتانسیلِ بیخیال شدنِ همه چی رو دارم ...


+ بعدا جواب میدم کامنت ها رو :)

+ الهی که بخواین و بشه :)

علایم ، علایم دوران امتحاناته =)

بسم الله مهربون :)


دیروز برخلاف حاشیه ای هایی که داشت خیلی خوب درس خوندم . مدت ها بود اینجوری دقیق و تمیز و خوب درس نخونده بودم :) خلاصه که افتادم روی دور درس خوندن های خوب :) 

ساعت خوابم رو تنظیم کردم ، سعی میکنم نهایتا دیگه دوازده بخوابم ، اگه هم زودتر شد که چه بهتر ، صبح ها هم پنج و نیم ، شیش دیگه بیدار میشم .

برنامه ی ورزشم رو هم منظم کردم و همین ورزش ها کلی بهم کمک میکنن سرحال باشم و کسل نشم با این حجم از درسی که برای علوم پایه تلمبار کردم !

راضی ام از الانِ خودم . درسم رو میخونم ، ورزش میکنم ، به تفریحاتم میرسم ، دانشگاه هم که هست . الان فقط مونده یه کلاسی که دوست دارم برم ، باید برم بپرسم ببینم تایم هاش چطوره ، اگه به تایم های دانشگاهم نخوره ، اونم ثبت نام کنم . ماه آینده هم که حتما میرم ثبت نام برای گواهی نامه دی: 

خلاصه که من باز درس و امتحان دارم ، باز هرچی کلاس و سرگرمیِ یادم افتاده که ثبت نام کنم :| :)

هفته ی آینده هم که امتحان نوروآناتومی دارم و هنوز شرو نکردم . پروردگارا رحم بفرما آناتومی این ترم هم به خیر بگذره کلا تموم شه این درس دوست نداشتنی -_-


+ الهی که بخواین و بشه :)

۷ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

گفتم ها :|

بسم الله مهربون :)


اصلی ترین جمله ش این بود که من عاشقت نیستم ، ادعای عاشقی هم ندارم اما حس خوبی بهت دارم ، میخوام بدونم این حس میتونه دو طرفه و بعدا بیشتر باشه یا نه ؟

صداقتش خیلی خوب بود . خیلی هم خوب بیانش کرد . اینکه ادا درنیاورد و اغراق نکرد خیلی به دلم نشست . خیلی هم ساده جوابش رو گرفت .

دوست داشتم واقعیت رو بهش بگم اما نگفتم . خودم فکر میکنم گفتنش کار درستیه . مهدیه میگه از زرنگیته که نمیگی . و خودش همین صبح بهم گفت لزومی نداره بگم دی:

چقدر مبهم نوشتم :|


اصن ول کن جهان را علوم پایه ات ماند ~_~ ولی حقیقتا نمیتونم انکار کنم شوکه شدم !



+ :)

دیروز نوشت :)

بسم الله مهربون :)


دیروز وقتی رفتم دانشگاه و دوستامو دیدم تازه فهمیدم چقدر دلتنگشونم :)

مسافرت خوبی بود ، یعنی خوب نبود ، عالی بود .


از اون چهارشنبه که وسط آزمایشگاه حالم بد شد و بهم کمک کرد ، یک هفته بود دانشگاه نرفته بودم . دیروز روی پله ها دیدمش ، مث همیشه به گروهشون یه سلام صبح بخیر گفتم اما از دوستاش جدا شد ، اومد حالم رو پرسید و بحث چهارشنبه رو پیش کشید . مودبانه ازش تشکر کردم و رفتیم کلاس . مسافرت هم که بودم دو بار حالم رو پرسید باز .

برای تقسیم جزوه رفته بودیم الاچیق ها ، من رفتم چای بخورم و برگردم ، سهم جزوه ی منو قبول کرده بود ! کاری که امکان نداره یه نفر در حالت عادی انجام بده . یعنی من الان خودم حاضر نیستم حتی سهم جزوه مهدیه رو هم بردارم :|

بین کلاس ها هم تا نگاهم بهش میخورد مهربون لبخند میزد ! 

الانم پیام داده حالم رو پرسیده ... 

انصافا دختر متوهمی نیستم ، ولی با شناختِ خوبی که از اخلاقِ خوب و اصیلش دارم ، و با توجه به اینکه میدونم کاملا من و اخلاقم رو میشناسه و میدونه از صمیمیتِ زیاد خوشم نمیاد ، و با توجه تر به اینکه سه سالِ همچین رفتارهایی نه تنها با من بلکه با هیچکس ازش ندیدیم ، یه کمی همه چی برام عجیبه !

چرا باید انقدر پیگیر و نگران حال من باشه ؟!

انقدر هم شخصیت و اخلاق و به قول معروف سابقه ش خوبه که کاملا گیجم کرده چطور باید رفتار کنم ! تنها کاری که از دستم برمیاد اینه که هی مودبانه ازش تشکر کنم :| بازم تاکید میکنم والا من متوهم نیستم ، اوشون عجیب شده d; یه لحظه افتادم یاد چندش بازی های بعضی ترمک ها که میگن وای فلانی یه جوری نگاهم کرد ، وای وقتی اومد کلاس اول منو دید :))))))))

خدایی بعد پنج ترم گذشته این چیزا از من دی: وقتی میگم همه چی عجیبه یعنی عجیبه دیگه :))


+ الهی که بخواین و بشه :)

خیلی زمان میبره تا خوب بشم ...

بسم الله مهربون :)


اومده بود هتل ، قرار هم نبود بیاد ، کاملا بی خبر اومده بود . هرچی خواهش کردم بیاد بالا نیومد ، حتی لابی هتل هم نیومد بشینه . مجبور شدم برم پایین ، با همون شلوار خونه ای و دمپایی ها . نشستیم وسط کوچه تکیه دادیم به ماشین خودش ! مدام نگاه میکردم مطمئن شم آدم به این تمیزی و وسواسی نشسته کف آسفالت خیابون ؟!

مث همیشه مرتب و شیک و تمیز و اتو کشیده . بعد سلام بهش گفتم جان من ، پرواز بمیره ، آخرش به من نگفتی چطوری تو هیچ وقت چروک نمیشی ؟ دِ آخه چطوری میشه این همه صاف و مرتب ؟ خندید ولی نه مثل همیشه . حالش خوب نبود انگار ...

گفت شعر بخونم ؟ خندیدم . گفتم بخون ، فقط آروم ... شرو کرد ... صداش آروم بود ، غمگین بود ، مث همیشه نبود ... اصن هیچی انگار مث همیشه نبود .

به سوی تو ، به شوق روی تو ، به طرف کوی تو ...

چشمام بی اختیار پر شدن ... میخوند و دلم بدتر آشوب میشد ، اشکام میومد پایین . بهش گفتم نخون تو رو خدا . من حالم بد میشه . من الان خودم حالم خوب نیست اما گوش نداد . هی خوند هی خوند هی خوند . کنترلم از دستم خارج شد . به اندازه ی همه ی دخترای غمیگن دنیا وسط کوچه زار زدم ... بغض این چند ماهه ترکیده بود و هرکاری میکردم کنترل نمیشد . یک ساعتی بود که داشتم گریه میکردم و اونم در سکوت کامل نشسته بود کنارم . شرو کرد به حرف زدن . گفت من امشب فقط گوش میدم . حالم دست خودم نیست ، رفتار و حرف هام تحت کنترلم نیست . فقط گوش میدم . تو بگو ...

اولش که شرو کردم فک نمیکردم بخوام انقدر عمیق و با جزئیات همه چی رو براش تعریف کنم . چشمام مدام پر و خالی میشد ، از شدت بغض و ناراحتی داشتم خفه میشدم . داشتم مرز انفجارو با تمام وجودم حس میکردم ...

تهش بهم گفت این اشتباه معمولی رو عمیق نکن ، ادامه نده . به حرف من گوش بده ، این اشتباه رو بیشتر از این برای خودت پررنگ نکن . 

بعدشم که کلی حرف و تعریف و انتقال تجربه های خودش ...

رفت و من موندم و یه دنیا فکر و خیال ، سردرگمی ، تردید ، ترس ، دل نگرانی ، حال آشفته و اشک هایی که هنوزم ادامه داره ...

یه وقتایی حال آدم یه جوری بد میشه ، یه جوری آسیب میبینی که تا مدت ها باید دنبال مرهم باشی ...

اما مشکل من اینجاست که مرهم این زخم عمیقم چیه ؟!


+ الهی که بخواین و بشه :)

دومین قرار وبلاگی *_*

بسم الله مهربون :)


دیدن آدم هایی که سال ها فقط نوشته هاشون رو میخوندی فوق العاده جذاب و هیجان انگیزه :)

دیروز به فروردین دخت و شاتوت پیام دادم که اگه وقت دارن برم ببینمشون و قرار شد من برم دانشگاه . رسیدم . بهش پیام دادم که من ورودی دانشگاه وایسادم ، گفت الان میام . یه دختر بی نهایت زیبا ، دلنشین ، دوست داشتنی ، به شدت گوگولی با یه لبخند خیلی قشنگ و پهن اومد به استقبالم :)بی نهایت مهربون و بی نهایت پر محبت . انگار داشتم یه دوست یا همکلاسی خیلی قدیمی رو میدیدم . حرف زدیم ، گفتیم ، خندیدیم ، قسمت های مختلف دانشگاهشون رو بهم نشون داد ، با دوستای خوبش آشنا شدم و ... یه روز خیلی قشنگ و به یاد ماندنی بود ... خیلی خوشحال و هیجان زده م از دیدن فروردین دخت :) 

خیلی هم مشتاق بودم شاتوت جان رو ببینم اما قسمت نشد :( ان شالله دفعه های بعدی *_*


+ :)

تو شهری که تو نیستی ، خیابون شده خالی دی:

بسم الله مهربون :)


اول صبحی الف زنگ زده ، هنوز سلام نداده شرو کرده به خوندن تو شهری که تو نیستی ، خیابون شده خالی ، قشنگ تا وسطاشم خوند d; میگه تهران امروز قشنگ تر شده ، بوی گل میده ، هواش یه هوای دیگه ست ، میدونه تو میخوای بیایی ... خندم گرفته بود ، بیشتر از هرچیزی همیشه لحنِ جدیه شوخش (!) آدمو میخندونه :)


هنوز هیچ کاری نکردم . نه تنها ساکم رو نبسته م ، بلکه هنوزم چسبیدم به تختم :| احتمالا 6  عصر تهران باشم ، امشب هم تنها وقت خالیه الفه و من حتما باید برم ببینمش . امیدوارم همه چی جفت و جور شه و مشکلی پیش نیاد . نمیتونم انکار کنم کلی نگرانم . پشت این آرامش ظاهری و شوخی هاش الان کلی عصبانیت و دعوا هست ... همیشه همین جوریه ، تا قبل بحث اصلی نمیتونی بفهمی چقدر دلخور و ترسناکه .

باید هم در مورد علوم پایه ازش راهنمایی بگیرم ، هم در مورد این همه اتفاق های پیش اومده باهاش حرف بزنم . مطمئنم کلی حرف داره ، از الان خودمو آماده کردم آرامشم رو حفظ کنم و واقعا امیدوارم که بتونم !


+ تنها بدیه این مسافرت ها اینه که دلم برای اهل منزل تنگ میشه وگرنه بسیار خوشحالم یه هفته ای دانشگاه نمیرم :)

+ الهی که بخواین و بشه :)


درباره من
خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره، این یک رابطه‌ی دو طرفه است :)

مصطفی_مستور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان