...اینجا زیر باران

آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من...

خودمم نمیدونم دوست دارم چه اتفاقی بیفته واقعا ...

بسم الله مهربون :)


+ اهل منزل از صبح رفتن بیرون و الان برگشتن ...

روز خوبی بود ، تمام روز رو تنها بودم و واقعا همش مفید بود . کلی درس خوندم ولی به شدت خسته و بی حوصله م ...

این تصمیم ، با وجود اینکه همزمان دانشگاهم میرم ، درس ها هم این همه سخت و سنگینن دیوونگی بود !

دلم نمیخواد حالا که تا اینجای راه اومدم رهاش کنم ! و مهمتر اینکه میخوام بعدا که خستگیم رفت پشیمون نشم ، حسرت نخورم ، ای کاشی نباشه که چرا تا آخرش نرفتم . گرچه واقعا فقط الکی دارم خودمو اذیت میکنم :| کی با این شرایط موفق شده که من دومیش باشم ؟!

اینا هیچی ، به مرحله ای رسیدم که هم این موفقیت رو میخوام و هم نمیخوام ! یه ترس هایی هست که باعث میشه دیگه مث گذشته این هدفه پررنگ و خواستنی نباشه ... این بلاتکلیفی مث یه ترمز بعضی وقتا جلوی تلاشم رو میگیره ... باید زودتر ذهنم رو جمع و جور کنم . اینجوری فقط اتلاف انرژی دارم بدون هیچ نتیجه ی مثبتی ...

انقد ذهنم آشفته ست که خودمم نمیدونم چی میخوام ، چی نمیخوام :|| چی شدم من دقیقا ؟! :||


+ الهی که بخواین و بشه :)

+کامنت های پست قبل در اولین فرصت تایید میشن . معذرت میخوام ، فرصت نشده :)


۱۵ موافق ۲ مخالف

دو موردی نوشت :)

بسم الله مهربون :)


امروز توی دانشگاه خیلی یهویی طور خون دماغ شدم :) فک میکنم اولین بار توی عمرم بود که خون دماغ میشدم !

شبش شام نخورده بودم ، صبحشم خواب موندم نشد صبحانه بخورم ، تایم کلاس ها هم انقد فشرده بود که بازم فرصت نشد . به خاطر کار گروه هم سلف نرفتم ، تقریبا یک ساعت و نیم هم توی حیاط افتاب مستقیما میخورد بهمون و همچنان کارهای گروه رو انجام میدادیم . حالم خوب بود ها ، احساس ضعف و خستگی و گرسنگی داشتم ولی اونقدی شدید نبود که خون دماغ بشم . حس کردم یه چیزی بالای لبم حرکت میکنه ، وقتی دست زدم ، خونی شد ! تازه بازم احساس نمیکردم که حالم بده ها =|


هنوزم نگاه های نگرانش توی ذهنمه . ولی اوج داستان اینجا بود که نمیومد مستقیم حالمو بپرسه . نگار میگفت چند بار از ما حالتو پرسیده و همش تاکید داشته بقیه ی کار رو بذارید برای هفته ی اینده . شنبه ادامه ش میدیم :) عصر خیلی رسمی پی ام داد و حالم رو پرسید بالاخره ! فرصت بشه باید حتما باهاش حرف بزنم .


خیلی جالبن این استادایی که مقاله هاشون رو به وسیله ی دانشجو ها ترجمه میکنن . استاد م جلسه ی قبل یه مقاله ی انگلیسی اورد ، گفت صفحاتشو تقسیم کنید ، ترجمه کنید چهارشنبه یعنی امروز تایپ شده (!) تحویل بدید ، دو نمره داره ! اصلا فک نمیکردم ترجمه حداقل قیمتش صفحه ای ده هزار تومن باشه :) حالا این هیچی ، مترجم گرامی ای که به من معرفی کردن ، نه تنها پول رو گرفت و ترجمه رو امروز نفرستاد بلکه کلا جواب تلفن منو هم نمیده ! دو نمره هم پرید ... به همین سادگی ! کاری ندارم با پولش ها ، ولی چرا انقد مسئولیت ناپذیر که من این همه نمره از دست بدم ؟! خب خدا خیر داده از همون اول بگو نمیتونم و خلاص !


+ الهی که بخواین و بشه :)


۱۲ موافق ۰ مخالف

سینوس کاروتید دی:

بسم الله مهربون :)


کلاس تفسیر موضوعی داشتیم ولی بحث اخلاق پزشکی بود ! 

هیچ وقت فک نکرده بودم که یه پزشک به واسطه ی علمش چقدر میتونه خطرناک باشه ! خیلی ها واقعا :| امروز که استاد توضیح میداد واقعا ترسیده بودم ...

هیجان انگیز هم هست اما :))

ولی یه اعترافی کنم ، تنها چیزی که فعلا دوست دارم روی یه نفر امتحانش کنم فشار سینوس کاروتیده ... خیلی مشتاقم ببینم جدی جدی جواب میده یا نه دی:

حالا شاید روی اولین نفری که عصبانیم کرد امتحانش کردم >_<


+ از اول ترم تا الان ما فقط یه جلسه زبان تخصصی داشتیم که اونم استاد درس نداد ! در این حد استاد بیخیالیه ... بعد امروز به نماینده گفته 12 تا 6 بمونید ، وسطش هم بهتون استراحت میدم :| بیشتر بچه ها قبول نکرده بودن ، من خودمم که فقط 2 تا 4 میرم ... خب استاد گرامی از اون اول کلاس هاتو لغو نکن و تشریف بیار که اینجوری نشه -_-


+ یعنی تابستون میاد ؟ انقد که اومدنِ تابستون برای من محاله هیچ چیز دیگه ای محال نیست !


+ الهی که بخواین و بشه :)


۹ نظر ۹ موافق ۰ مخالف
درباره من
خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره، این یک رابطه‌ی دو طرفه است :)

مصطفی_مستور
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان