...اینجا زیر باران

آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من...

هویجورات :))

/ بازدید : ۳۳
بسم الله مهربون :)
انقد شرایط آشفته ست و بهم ریخته که چند روزه نتونستم برنامه هامو تموم کنم :) ولی خب قول میدم به خودم جبران شه ... با این همه من حال دلم خوبه :) آرامش دارم ... به توانایی خودمم برای جمع و جور کردن اوضاع اعتماد دارم :)

+میگه تو هرجای جمع بشینی اون تیکه شلوغ میشه -_- عاقا خب یعنی چی :)) من نمیدونم چطوری بعضیا میتونن انقد آروم و ساکت بشینن ... اصن با گروه خونیم جور درنمیاد حرف نزنم و نخندم :| دیگه دیشب مجبورم کرد بشینم کنار خودش که شلوغ نکنم >_< :))

+اینایی که با شوق و ذوق براشون تعریف میکنی و از ته دل میخندی بعد فقط عین مجسمه زل میزنن بهت و یه لبخند زورکی تحویلت میدن ، علاوه بر اینکه افسرده ن ، باید بکشیشون رو آسفالت تا رنده شن دلت خنک شه دی:

+عاقا درسته من هی میگم وقتم کمه و این صوبتا ولی این نیست که نخونمتون ها :)) شاید کامنت ننویسم و چیزی به ذهنم نرسه ولی مطمئنن همه ی وبلاگ هایی رو که دنبال میکنم میخونم :) اینم مدرک دی: تازه اون یه دونه ستاره هم خوندم ها ! ولی دیشب سریعا دوباره آپ کرد :))


+نظرات در اولین فرصت تایید میشن :) خصوصی هارو هم جواب میدم :)
+الهی که بخوایین و بشه ... لبخند لطفا :)

۱۳

هویجورات :)

/ بازدید : ۷۷
بسم الله مهربون :)

+چند روز پیش یه اتفاق خیلی بد افتاد که هنوزم بهش فک میکنم وحشت میکنم ! شاید بعدا درموردش بنویسم :)

+یه ساعت دیگه قراره بریم بیرون و خودمون رو تحویل بگیریم و خلاصه روزمون رو جشن بگیریم دی:  از قبل با آزاده اینا هماهنگ کرده بودم  کلی هم برنامه داشتیم که اول بریم کجا بعد کجا چی بخوریم و اینا ولی خب ظهر که دخترخاله م زنگ زد ، انقد با ذوق گفت آجی میایی بریم بیرون که نتونستم بهش بگم نه و دل کوچیکش رو ناراحت کنم :) سیل و طوفانِ فحش های آزاده و نرگس همچنان ادامه داره -_- مقصر منم ولی خودم رو زدم به مظلومیت d;
دخترا روزمون مبارک ♡ الهی که همیشه سالم و سلامت و موفق و موفق و موفق و خوشحال و خندان باشیم دی: 

+اولین تبریک امسال از طرف کسی بود که اصلا اصلا اصلا فک نمیکردم :) جالب بود ... خیلی ها هم که انتظار داشتم تبریک بگن نگفتن :|| هیجان انگیزه برام که تعداد تبریک هامو بشمارم :) و حتی اونا رو ته یکی از دفترهای روزانه م مینویسم :)حالا چه روز دختر باشه چه تولد و کلا هر مناسبت دیگه ای :)امسال تبریک هام کمتر بود !

+الهی که بخواین و بشه ... گول گوروم :)
۰ ۱۵

همه ی ما آدما حق داریم همچین افرادی رو توی زندگی داشته باشیم ، مگه نه ؟! :))

/ بازدید : ۴۷
بسم الله مهربون :)
باید یه نفر باشه که وقتی سردرگمی ، کلافه ای ، دلت آشوبه بفهمه و بهت از اون لبخند های اعتماد بخش بزنه ...

باید یه نفر باشه که بگه تو داری سخت میگیری وگرنه همه چی خوبه :) بد باشه من خودم گوشتو میپیچونم ، حواسم بهت هست ، اشتباه کنی خودم میزنمت که پودر شی :|

باید یه نفر باشه وقتایی که انقد از خودت عصبانی هستی که بهونه گیر شدی و بگی من شام اینو کوفت نمیکنم ، دستتو بگیره ببره جایی که دوست داری ...

باید یه نفر باشه بدونه نون سیر دوست داری ... بدونه موهیتو جز جدایی ناپذیر سفارشاته ... بدونه سالادای عجیب دوست داری ... بدونه پیتزای سبزیجات دوست داری ، که به جای تو سفارش بده ...

باید یه نفر باشه بدونه وقتایی که ناراحت و آشفته ای دوست نداری حرف بزنی ، دوست نداری ازت سوال بپرسن ... توی سکوت فقط بهت نگاه کنه و لبخند بزنه ...

باید یه نفر باشه بلد باشه حالتو خوب کنه :) بلد باشه قلقت رو ... بشناسه تک تکِ اخلاقاتو :) منظور و حالتو ثانیه به ثانیه حتی از نگاهت بفهمه ...
خوشبخیتم اگه همچین آدمایی توی زندگی داریم ... خوشبختیم ، خوشبخت !

+ثانیه هایی رو که کنار داداشم میگذرونم با دنیا هم عوض نمیکنم ... ولی اینکه یه نفر خودتو بهتر خودت بشناسه گاهی اوقات خیلی ترسناک میشه ! :)


+پست موقت :)
+ :)

۱۹

میشه انقد ریلکس نباشی دختر ؟! :((

/ بازدید : ۳۸
بسم الله مهربون :)
همیشه توی حساس ترین لحظه ها من بیخیال میشم ... دوست دارم خودم رو بگیرم زیر مشت و لگد ... انقد خودمو بزنم که هم حرصم خالی شه هم کف و خون بالا بیارم عبرت بگیرم !

+ :)
+کامنت ها بعدا تایید میشن . ببخشید ~_~
۱۹

فقط کلانتری نرفته بودیم که اونم رفتیم الحمدلله :| :)

/ بازدید : ۱۴۵
بسم الله مهربون :)

قرار بود بریم که با امیر اینا بریم بیرون ... امیر یه لحظه وایساد از مغازه یه چیزی بخره ... موقع برگشتنی سرش تو موبایلش بود ، ما هم داشتیم نگاهش میکردیم ، اشتباها در یه ماشین دیگه رو باز کرد که شبیه رنگ ماشین خودش بود :|
سرشو تکون داد به خانمی که جلوی ماشین نشسته بود یه چیزی گفت (که بعدا گفت عذرخواهی کردم و گفتم حواسم نبوده ) در ماشین و بست و اومد سمت ما ... ما هم همچنان داشتیم میخندیدم ، خودشم که غش کرده بود از شدت خنده ... هنوز نرسیده بود که یه پسری با شدت گرفت برش گردوند و محکم با مشت زد تو صورتش :| وسط خیابون داد میزد که تو غلط کردی در ماشین منو باز کردی ... به چه حقی با نامزد من حرف زدی ...
داداش طفلکیمم که پاش بخیه خورده خیلی مسلط نبود جداشون کنه ... هرچی بهشون میگفت آقا اشتباه شده ، پیش میاد ، من عذرخواهی میکنم و .... بی فایده بود ...  میگفت چی چی پیش میاد ، مث اینه که من سرمو بندازم پایین بیام تو خونه تو :|  ولی پسره فقط تونست مشت اول رو بزنه چون بعدش فقط امیر بود که داشت اونو میزد ...  بعدشم که پلیس اومد و رفتیم کلانتری :|||||| یعنی ما به عمرمون از صد کیلومتری کلانتری رد نشده بودیم ://// دیگه داداشم گفت تو بشین تو ماشین نمیخواد زنگ هم بزنی خونه ... نگران میشن ... رفتن تو یه مدت بعدش برگشتن ... با رضایت دو طرفه همه چی حل شده بود ... داداشم میگفت بابای پسره اومده مجبورش کرده رضایت بده وگرنه خودش رضایت بده نبوده !
انصافا پسره خیلی غیر منطقی بود ... چش و چال و گونه امیر بیچاره هم که کبود شده همش ... حالا مگه چی شده بود ؟! -_- واقعا از این اشتباها پیش میاد ...

+گول گوروم دی:
راستی سوال هایی که توی بات ناشناس کانال پرسیده بودین شب جواب میدم :) ببخشید دیر شد :(
۱۸ ۱۵

هویجورات :)

/ بازدید : ۴۵
بسم الله مهربون :)

+و همانا من از از عبرت ناپذیرترین بندگان خدا هستم ... والا انگار قرار نیست عبرت بگیرم ... یه اشتباه رو تا ده بار تکرار نکنم خیالم راحت نمیشه انگار :|

+تجربه ی کارگری و سیمان و گچ نداشتم که اونم الحمدلله دیروز به تجربه هام اضافه شد D;

+فک کنم هفته ی دیگه بریم مسافرت ... خاله م اینا گفتن که شاید ما هم بیاییم همراهتون و من از همون موقع برای خودم تجویز کردم هر شیش ساعت یه بار 100 تا الهی العفو .... الهی العفو ... -_- امیدوارم پشیمون بشن دی: دوتا بچه داره که هر وقت بهشون فک میکنم با خودم میگم خدایا من گناه کبیره ام داشته باشم بازم انصاف نیست با اینا مسافرت کوفتم بشه دی:

+شب قراره شام بریم بیرون با نرگس و آزاده *_* رستوران جدید *_* گرچه اهل منزل گفتن که چون شبه خودمون میبریم و میاریمتون :| نرگس میگه چیه این قرتی بازیا D; ولی من راضیم :) خب شبه ، خطرناکه :| :)

+حال دلتون خوب و لبتون خندون :)
+التماس دعا ! خیلی !
۱۵

حسرت !

/ بازدید : ۳۸
بسم الله مهربون :)

نذار حسرت چیزی به دلت بمونه ... خصوصا حسرت چیزایی که همیشه آرزوشونو داشتی ... جزئی از رویات بودن ... از بچگی با رویاش زندگی کردی ... هیچی مث حسرت آدم رو بیچاره و پیر نمیکنه ...

+ حسرتش مونده به دلم :)
+البته ، میتونه محرک خوبی باشه ها :) برای تلاش ... برای رسیدن ...
+گول گوروم و حال دلتون خوب و از این صوبتا خلاصه :)
۱۵

درست میشه :)

/ بازدید : ۴۲
بسم الله مهربون :)

امروز رو به خودم بدهکارم ... حوصله م خیلی سر رفته بود خیلی هم آشفته بودم :) اصلا اصلا اصلا از وقتم استفاده نکردم و خیلی راحت 70 درصد برنامه م موند ... اون 30 درصد هم واقعا کیفیت نداشت :|
من به خودم حق میدم خسته بشم ، بی حوصله بشم ، دلم استراحت بخواد و حتی اینجوری یهویی یه روزه کامل رو از دست بدم ... ولی این حق رو ندارم که بدهکار خودم بمونم ... جبران میشه :) درست میشه همه چی :))

+خدایا این شوهر مریمم بیاد دیگه ، بلکه ما به آرامش برسیم و انقد ساعت خوابمون بهم ریخته نباشه :| از اتاق خودمونم آواره نشیم :| همه با هم آمیییییین دی:
نمیشه که من همه ی وسایلمو ببرم خونه آقاجون اینا :(( چقد همه چی بهم ریخته -_-

+ :)
۱۶

میخوام اپن مایند و ریلکس نباشید :/

/ بازدید : ۱۴۳
بسم الله مهربون :)

این دوره زمونه یه جوریه که سنگینی و نجابت فقط و فقط یه صفتِ قابلِ تقدیر در حدِ حرفِ و بس ... نه بیشتر و نه کمتر ... اگه دوست پسر نداشته باشی ، اگه هفته ای دوست پسرتو عوض نکنی ، اگه با پسرا نری بیرون ، بهشون دست ندی ، پا به پاشون پشت دانشکده دارو سیگار نکشی ، نری کافه گردی و شب گردی و رستوران گردی ، حتی جواب سلامتم نمیدن ... خیلی یهویی طور توی گروهم بهت حمله میکنن ...
ناراحت شدم برای مهدیه ... شاید چون از اول جدی نبود و خیلی انعطاف داشت انقد راحت بهش توهین میکنن ... چون من هزار برابر سخت گیر تر از مهدیه م ... ولی تا حالا بهم توهین نشده ... جرئتش رو ندارن یعنی !

انقد دوست دارم یه بار دانشکده های مهندسی رو تجربه کنم ... اونام همین جورین ؟! یا فقط بچه های پزشکین که جو حاکم بینشون اینجوریه ؟!

+ :)


۱۵ ۱۳

بعد من هی میگم پسرا قابل اعتماد نیستن ، شما هم هی باور نکنید :))

/ بازدید : ۳۹
بسم الله مهربون :)
ظهر بود و خیابون خلوته خلوت ... طبقه ی بالا بودم ... داشتم استراحت میکردم .
صدای داد شنیدم ! توجهی نکردم ولی صدای دادها بیشتر شد بعدشم یه صدایی که انگار یه چیزی مث بمب بخوره به در حیاط و منفجر بشه :| نمیدونم چطوری رفتم طبقه پایین ولی سامان رو دیدم که با تمام توانش داشت مریم رو میزد ! توی شک بودم و با چشمای از حدقه درومده داشتم نگاه میکردم که در باز شد ، فقط یه لحظه داداشمو دیدم که محکم سامانو هل داد تو و درو بست منم موندم پشت در :| دی: حالا هرچی من در میزدم مگه درو باز میکردن O_O بدو بدو رفتم بالا کلید آوردم . همچنان صدای داد میومد :| همینکه وارد سالن شدم دیدم پاهای داداشم خونیه قشنگ نیمچه سکته ای زدم ... بی توجه پاشو میذاشت روی شیشه خورده ها و سعی میکرد سامانو که دقیقا عین یه وحشی حمله میکرد مهار کنه ... بدبختی هم اینجا که اهل منزل خونه نبودن ... فحش های 40+ سال هم بود که رد و بدل میشد بین سامان و مریم ... دانشِ فحشیم کلی تقویت شد D; دیگه زنگ زدم اهل منزل گفتم بدویید بیایید که دعواعه دی:
با کلی بدبختی سامان اروم شد البته آروم که نه فقط دیگه نمیپرید سمت مریم :| ولی همچنان داد میزد و فحش میداد ... یه بار میگفت ولم کنید میخوام خودمو بکشم ، یه بار میگفت نگیر منو برم مریم رو بکشم ، یه بار دیگه به داداشم میگفت نذاری برم تورو میکشم :| 
پاهای داداشمم که اصن همین جوری خون ازش میرفت ... تمام سرامیک ها و فرش ها هم رسما به گند کشیده شده بودن :| اونم چی ؟ فرش دستباف که اصن قابل شست و شو نیست !

دقیقا نمیدونم نسبت سامان با ما چیه ... بیشتر بلای جونه والا ... خب چرا با زنت دعوات میشه نمیری خونه ی بابای خودت :| البته خونوادش با ازدواجش مخالف بودن ... الان با هیچکی ارتباط نداره ... حتی مامان باباش ! ... یه آدمِ روانی که وقتی عصبانی میشه کنترلش رو از دست میده ... تقریبا هرچند وقت یه بارم با همچین وضعی میان اینجا ... مریم هم چند روز میمونه خونمون ... بعد دوباره خودش با گل و شیرینی میاد میبرش :| به همین برکت قسم :||

وسایلم رو جمع کردم دارم میرم خونه ی آقاجونم اینا ... حوصله ی این داد و بیداد و تلفن ها و گریه های مریم رو ندارم والا ... اونجا آرامشِ اعصابم بیشتره ... هرچی اهل منزل گفتن نرو زشته گوش ندادم ... با کسی که تعارف ندارم ! نمیتونم از کار و زندگی بیفتم که ...

نتیجه ی اخلاقی هم اینکه کلا دور ازدواج رو خط بکشید دی: 

+گول گوروم :)


۱۵
About Me
« اَلَا اِنَّ اَوْلِیآءَ اللهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَا هُمْ یَخْزَنون»
(سوره یونس، آیه 62)
آگاه باشید که دوستان خدا نه می ترسند و نه اندوهگین می شوند.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان