...اینجا زیر باران

...اینجا زیر باران

آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من...

جمعه ی خود را چگونه گذراندید ؟! :))

بسم الله مهربون :)
سوال اینه که جمعه ی خود را چگونه گذراندید؟ 
پاسخ : در سواحل تلگرام با دوستان جان و درس خواندن :))
عاقا برنامه خیلی سنگینه >_< این همه درس چیه :) فک کنم امشب باید تا 2 بیدار بمونم که برسم برنامه ای که تنظیم کردم رو تموم کنم :)

میگم هیچ وقت هیچ درسی رو دست کم نگیرین ! همین روان شناسی ها ! اصلا بهش نمیومد متنش انقد سنگین باشه ولی رسما وحشتناکه ! نمیدونم چرا حس میکنم جمله هاش مشکل داره :|| حتی نمیتونم متنش رو درست بخونم چه برسع به اینکه بفهممش ! خوبیش اینه که امتحانمون تستیه :)

یه راند دیگه درس بخونم میخوام نیم ساعت بخوابم :) ذهنم خیلی خسته ست...دیگه دارم گیج میزنم...واقعا یاری نمیکنه ادامه بدم....

این عکس های جاهای خوشگل خوشگل رو میبینم ، دلم غش و ضعف میره....من کی پولدار میشم برم مسافرت ! اصن فک کنم تا اخر عمر در حال درس خوندن و امتحان دادن باشم‌D:

اهنگ نوازش تتلو رو آزاده فرستاد ،اولش گفتم دان نمیکنم...فک نمیکردم قشنگ باشه ! الان معتادش شدم D: بد نیست :)از این خواننده اهنگ گوش نمیدم....یعنی بهتر بگم اصلا گوش نمیدم :| 

نکته مهم :
امتحان کردم ، جواب میده :) وقتایی که زیاد درس میخونید ، دوتا تیکه یخ کوچولو بذارید زیر چشم هاتون :) پنج ثانیه پنج ثانیه برش دارید :) خستگی چشم رفع میشه دی:

دیگه همینا :)
اهان ، لبخند لطفا :)


+عکس کجه :) انصافا حوصله ندرم درستش کنم...ببخشید -_-
یه همچین اوضاعی دارم :|

نوشتنِ این حرفا لازم بود :)

بسم الله مهربون :)
مطلب یه ذره طولانیه ، هر قسمتی رو که دوست داشتید بخونید :)


این روزا واقعا آرامش دارم . این آرامشمم کاملا درونیه :) از دورن و وجود خودم سرچشمه گرفته ، به خودم وابسته ست..."خودم" تصمیم گرفتم آروم باشم . هیچ عامل خارجی ای نمیتونه بهمش بزنه :)
کوه انرژی ام برای رسیدن به خواسته هام....این پست رو بنویسم ، برم یه راند دیگه (!) درس بخونم دیگه بعدش کلا استراحت کنم :) 

قدر این خواننده هارو بدونین چون به پیشرفتتون کمک میکنن :
یه سری آدم ها هستن که سعی میکنن بقیه رو امتحان کنن ، ایراد بگیرن ، به چالش بکشن ، تذکر بدن ، نصیحت کنن و ... البته نه با هدف خیر و لحن خوب ها ! اینا از نظر خودشون باهات دشمنن ولی به نظر من از صدتا رفیق هم بهترن :) خودشون نمیدونن ناخواسته دارن چه لطفی در حقت میکنن :) بشخصه این ادما باعث میشن باهوش تر و چالاک تر عمل کنم ‌‌... بیشتر روی خودم دقیق بشم ، به رفتار توجه کنم :) همینا باعث میشه پیشرفت کنم...
آقا من از کلیه ی خوانندگانی که در این دسته هستن صمیمانه تشکر میکنم :) حضورتون پررنگ ، لطفتون پایدار D: والا....

بحث ممنوع ! وقتی مهم نیست آرامشتو بهم نریز :
کلا خیلی وقته یاد گرفتم بحث نکنم ! کلا "بحث" ممنوع !
واقعا یه سری ادما و حرفا ارزش بحث ندارن :) طرف مقابل اگه شخصیت داشته باشه ، فهم و درکش بالا باشه اصن با اون لحن و اونجوری حرف نمیزنه :) با حرفاش سطح درک و فهمش رو نشون میده...خوب اصن خودش دیگه جای بحث نمیذاره :) پس اگه در برابر یه سری حرفا سکوت کردم ، یا حق رو دادم به شما گفتم حق با شماست ، بله راست میگین و حتی بابت تیکه و کنایه ها و توهین ها ازتون تشکر هم کردم بدونین یه ذره هم برام اهمیت نداشته :) اگه اهمیت داشت ، وقت میذاشتم جواب میدادم...ولی مطمئنم اگه همین حرفا رو به فرض محال(!) بیام به خودتون بزنم قطعا ناراحت میشین و طوفانی رفتار میکنین....قبل کامنت ها یه ذره هم فک کنیم ثواب داره به خدا :) ولی این نیز بگذرد ...
با دلتون بیایید لطفا :
شاید یه جورایی بشه وبلاگ های بیان رو از نظر محتوا به دو دسته تقسیم کرد...اونایی که پابلیک (!) مینویسن یعنی مطالبشون کاملا مفیده و همه میتونن استفاده کنن ، و اونایی که شخصی مینویسن :) مث من....مطالب من نه جذابن ، نه دوست داشتنی هستن و نه مفیدن ! اینجا من برای دل خودم مینویسم... پس خواهش میکنم شما هم با دلتون بیایید :) هیچ اجباری هم برای خوندن مطالب من نیست :) به خدا اگه نخونید یا عدم دنبال بزنید من ناراحت نمیشم...عدم دنبال هم نمیزنم :) همچنان میخونم و کامنت مینویسم و لایک میزنم !

معلومه که موفق نمیشی ! انقد درگیر بقیه ای که خودتو یادت رفته :
دوستِ عزیزی که فرصت و وقتِ اینو داری که انقد درگیر حاشیه ها بشی و به حاشیه ها توجه کنی ، نوشته های دیگران رو بذاری زیر ذره بین و موشکافی کنی ، کنایه بزنی ، با لحن محترمانه توهین کنی ، وقت داری بیایی برای من کلی تایپ کنی ، قضاوت کنی ، حکم صادر کنی ، یه طرفه بری به قاضی و راضی هم برگردی ، معلومه که موفق نمیشی !
چون تمام تمرکز و حواست به جای اینکه روی خودت و زندگیت باشه روی منه !
به قول معروف انقد به راه رفتن من و دیگران نگاه کردی و حواست نبوده که خودت خوردی زمین ! البته که من هیچ مشکلی با تو ندارم :) ولی ظاهرا شما مشکل داری ... اونم نه با من ! با "خودت"....با " درونت" ! 
در هر صورت امیدوارم به زودی متوجه بشی و موفق بشی...

عقاید همه محترم و متین :
صادقانه و راست هم بخوام بگم من عوض نمیشم :) عقایدمم عوض نمیشن :) چون عمیقا بهشون معتقد و پایبندم :)قبولشون دارم :) حالا اگه از نظر شما هر مشکلی دارن برای من مهم نیست :) عقاید خودتونو نکنید تو چش و چال بقیه ...

و در نهایت لبخند لطفا :))

هویجورات :)

بسم الله مهربون :)
از صبح دارم ژنتیک جمعیت میخونم ولی هیچی یادم نمیاد :/ یعنی کتاب و متن کتاب یادمه ولی شیوه ی حل مسئله ها و نکاتشون یادم رفته....
خیلی عجیبه ! 5 ماه بیشتر نگذشته ها ولی یادم رفته ! 
عیب نداره :)) دوباره مسلط میشم ^_^

فیزیک وضعیتم بهتر بود :) سوال های حرکت نوسانی رو نگاه میکردم ، روش حلشون یادم بود :)
تمام تلاش خودمو انجام میدم دیگه بقیه ش توکل به خدا :)

+شنبه امتحان میان ترم روان شناسی دارم....و یکشنبه هم آناتومی عملی.‌... هفته ی بعدیشم بافت و فیزیولوژی....باید یه جوری برنامه ریزی کنم که به اینا هم برسم :)
خفه میشم رسما -_- ولی این تلاش ، بهم انرژی میده :) حالم خوب میشه :))

ازمون بعدیه این ازمونم(!) جمع بندیه ! موندم اونو چه جوری بخونم ! هرچی فک میکنم راهی پیدا نمیشه !

+شاعر میگه :
مرا تا دل بُوَد ، دلبر تو باشی 
دی: دی:

هویجورات :))

بسم الله مهربون :)
چقد ذهنم منفی شده از وقتی رفتم دانشگاه ! چقد بی اعتماد شدم ! چقد بد دل شدم !
فقط خدا میدونه...
هرشب میشینیم کلی حرف میزنیم :) کلا هر اتفاقی میفته رو واسش تعریف میکنم :) فک کنید اوضاع در چه حد خرابه که میگفت دیگه حتی جواب سلام این دوستاتم نده D:

+حس خوبیه برای یه نفر انقد مهم باشی که بشی قسمِ اول و اخرش !
هی حرفشو باور نکنن ، بگه به جون آجیم ، بگن دیگه قسم خورد ! دیگه تموم شد ! 

+بیوشیمی هم از 10 ، 7.5 شدم....بالاترین هم 8.25 بود...نمره م برخلاف تصورم خیلی خوب بود ! فک میکرم 2 یا 3 بگیرم D:

+دلم یه اتفاق تازه میخواد....یه چیز هیجان انگیز !

+چقد حقیرن این دخترایی که دنبال این نوع دوستی هان ! همین و بس...

+لبخند لطفا :)


بهترین کادوی عمرم رو گرفتم :) اصن توجه نکنید اینا برای یه دانشجویِ پزشکیه ^_^

بسم الله مهربون :))
اومدن خونمون برای تبریک روز دانشجو :) نشسته بودیم داشتیم میگفتیم و میخندیدیم  ، بابام از خاطراتِ پارسال این موقع که کنکوری بودم و رفتار های عجیب غریبم تعریف میکرد ، بقیه هم میخندیدن :)) خودم که از همه بدتر بودم :)) یادم میاد واقعا خنده م میگیره ولی خوب طبیعیه....دی: والا....اثرات کنکور بوده :) بعد آ بلند شد گفت خوب منم الان میخوام یه کادوی عجیب غریب بهش بدم :) شاید باورتون نشه اینا بودن ^_^

چندروز پیشا که رفتیم بیرون یه مغازه ی لباس نی نی فروشی بود ، پشت ویترینش کلی از این جورابا آویزون بود :)) واقعا خوشم اومد ^_^ خیلی گوگولی مگولی اکوری پکوری شیگولی پیگولی بودن ^_^ ولی خوب اون روز چیزی نگفتم واقعا خجالت کشیدم برم از اینا بخرم :) البته اگه تنها بودم حتما میرفتم....
بعد الان میگه کاملا مشخص بوده از اینا خوشت اومده ^_^ حواسم بهت بوده D:

+یکی بیاد جلوی خنده ی بابام و اهل منزل رو بگیره :( خوب چیه مگه؟!
اصن مگه من رفتم خریدم ؟! والا :)))

+جوراب گوگولی مگولی اکوری پکوری شیگولی پیگولی ♡♡♡

روز دانشجو مبارک :))

بسم الله مهربون :))
روز دانشجو رو به همه ی دانشجو های گرامی تبریک میگم :)
منم که امسال اولین سالیه که دانشجو ام ^_^ خیلی حس خوبیه :) زنگ و تبریک و هدیه :) و مهم تر از همه زنگ و تبریکِ "آ" بود ^_^ ... 

قرار بود با سواد شویم
یک عمر صبح زود بیدار شدیم... 
لباس فرم پوشیدیم... 
صبحانه خورده و نخورده... 
خواب و بیدار... 
خوشحال یا ناراحت ...
با ذوق یا به زور... 
راه افتادیم به سمت مدرسه
قرار بود با سواد شویم
روی نیمکت های چوبی نشستیم
صدای حرکت گچ روی تخته ی سبز رنگی که می گفتند
 سیاه است را شنیدیم 
با زنگ تفریح نفس راحت کشیدیم 
و زنگ آخر که می خورد
 مثل یک پرنده که در قفسش باز می شود
 از خوشحالی پرواز کردیم
قرار بود با سواد شویم
بند دوم انگشت اشاره مان را زیر فشار قلم له کردیم و مشق نوشتیم 
به ما دیکته گفتند
 تا درست بنویسیم
گفتند
 از روی غلط هایت بنویس
 تا یاد بگیری،
 ما نوشتیم و یاد گرفتیم
قرار بود با سواد شویم
از شعر گفتند... 
از گذشته های دور گفتند... 
 از مناطق حاصل خیز گفتند... 
 از جامعه گفتند...
 از فیثاغورث گفتند ...
 از قانون جاذبه گفتند...  
از جدول مندلیف گفتند...
استرس... 
 ترس... 
 نگرانی...  
دلهره...  
حرف مردم...
 شب بیداری و تارک دنیا شدن
کنکور شوخی نداشت...  
باید دانشجو می شدیم...  
قرار بود با سواد شویم
دانشگاه و جزوه و کتاب و امتحان و نمره و معدل... 
تمام شد
تبریک ...
حالا ما دیگر با سواد شدیم:)
فقط می خواهم چند سوال بپرسم...
ما چقدر سواد رفتار اجتماعی داریم؟ 
ما چقدر سواد فرهنگی داریم؟ 
ماچقدر سواد دوست داشتن داریم؟؟ 
ماچقدر سواد انسانیت داریم؟ 
و ما چقدر سواد زندگی داریم؟
قرار بود با سواد شویم:)

حسین حائریان 

+لبخند :)


ذهن من مستقل تر از این حرفاست...چی فک کردی پس :))

بسم الله مهربون :)
ذهن خیلی خیلی مستقلی دارم ! خیلی خیلی :)
امروز یه کمی زودتر کلاسمون تموم شد ، بچه ها گفتن بریم بیرون :) من اولش میخواستم بیام خونه بخوابم دی: ولی بعدش پشیمون شدم :) زنگ زدم به اهل منزل بهشون گفتم میخوام با دوستام برم بیرون ، ازشون اجازه گرفتم ^_^
بماند بچه ها چقد خندیدن و مسخره کردن که خجالت بکش ! 20 سالته دیگه...دانشجویی ولی هنو مث ابتداییا زنگ میزنی -_- 
به نظر من احترام سن و سال نمیشناسه :) اینکه من زنگ میزنم به خونه ، از اهل منزل اجازه میگیرم و بهشون خبر میدم یه نوع احترامه وگرنه خونواده ی غیرمنطقی ندارم که بخوان منو الکی محدود کنن ! بعد اصن چه لزومی داره من بی خبر برم اینور و اونور؟! شاید اصن اتفاقی افتاد ! باید خونوادم خبر داشته باشن یا نه ؟! دی :
خلاصه که مقصدمون مشخص نبود ! یعنی قرار بود یه گشتی بزنیم ، آب میوه بخوریم و برگردیم....دقیق نگفتیم کجا بریم !
هوا خیلی سرد بود....خیلی خیلی....توی یکی از خیابون ها یه سفره خونه سنتی بود بچه ها گفتن دیگه نگردیم هوا خیلی سرده بریم همینجا O_o
بالاشم نوشته بود "خانوادگی"....یه لحظه داخل رو نگاه کردم ، همش تخت بود...اکثرا هم در حال کشیدن قلیون -_- بیشترشون هم پسر بودن !
بعد من گفتم نمیام :)) فک کردن دارم شوخی میکنم با خنده گفتن بابا حرف نزن ! مگه دستِ خودته و باید بیایی و اینا ! نصف بچه ها رفتن تو منم دور زدم برگشتم سر خیابون D: پیاده و قدم زنان اومدم خونه ^_^ توی راه کلی بهم زنگ زدن که ما ناراحت شدیم ، بهمون بر خورد و برگرد و از این حرفا....منم گفتم قصدم این نبوده....خوش بگذره بهتون منتها من با اینجور محیط هایی راحت نیستم :)

انقد ذهنِ مستقلی دارم که پیرو بقیه نباشم و قدرت "نه" گفتن داشته باشم !
هرکاری که فک میکنم درسته انجام میدم...واقعا محیطش مناسب نبود !
اصن مگه میشه رفت قهوه خونه O_O والا ما خانوادگی هم همچین جایی نمیریم چه برسه به اینکه من بخوام تنهایی برم !://
حالا اینا همه به کنار ، اهل منزل همیشه بهم میگن انقد عاقل هستی که نخواییم چیزی رو تذکر بدیم ، خیالمون راحته دی : (نوشابه هست زحمت نیفتین :))) )....
سرم بره از اعتماد اهل منزل سواستفاده نمیکنم ! میدونم راضی به همچین جاهایی نیستن :) و چی مهم تر از رضایت اهل منزل؟! دی:

+لبخند :))




خواب موندم :)

بسم الله مهربون :)
امروز پخ پخ شدم و خواب موندم :) یعنی صبح بیدار شدم که درس بخونم بعد که تموم شد گفتم یه پنج دیقه استراحت کنم ! سرمو گذاشتم روی دستام و دیگه نمیدونم کی خوابم برد ! اهل منزل صدام زدن که بیدار شدم :)
گردنم درد میکنه و همش حسِ یه وری بودن دارم :| واقعا گردنم درد میکنه !
بعد من دیروز برای تنوع با اونیکی کوله م رفتم ، امروز یادم رفته بود با عجله کتاب اناتومی و اینیکی کیفم رو برداشتم ! کارت تغذیه و کیف پول و بقیه ی وسایلم جاموندن...
غذا که ندارم هیچی ، ۲ تومن هم جریمه میشم چون کارت نمیزنم :)
در همچین وضعی هم دارم صبحانه میخورم و داداشم داره میبرم دانشگاه D: اینارو اورده میگه انقد عجله کردی یادم رفت پنیر بذارم...خوب تو که خواب موندی حالا ده دیقه هم روش :/
دوساعت اول جنین داشتیم خیلی برام مهم نیست که جا موندم و غیبت خوردم...یکشنبه امتحان عملی اناتومی داریم ، امروز با مسئول سالن و بچه ها هماهنگ کرده بودم که ۱۰ دانشگاه باشم بریم سالن جسد تمرین کنیم ! و من هنوز توی راهم و نرسیدم D: نارنین ۱۰ بار بهم زنگ زده !!! منم خیلی ریلکس جواب ندادم :)) دیگه مهدیه که زنگ زد بهش گفتم اونا برن من دیر میرسم :(

+لبخند :)
+موقت شاید :)


تا حالا زیر بارون با چشم های بسته قدم زدی؟! محشره اصن :))

بسم الله مهربون :)
صبح بسیار حوصله ام سر رفته بود ! در حدی که دیگر به هیچ عنوان قادر به درس خواندن و تکرار کلماتی مثل "انتریور" و"اینفریور" نبودم!
باران هم نم نم میبارید و چه کاری بهتر از قدم زدن با چشم های بسته ان هم زیر باران برای رفع خستگی ؟!
البته پدرجانمان مخالف بودند که دخترجان نرو ! الان باران شدت میگیرد ، باد هم هست ، خطرناک است ! 
اما کو گوش شنوا !
خلاصه که ما خیلی خوش و خرم رفتیم بیرون . اولش همه چیز خوب بود و اکسیژن را با ولع تمام به ریه هایم میفرستادم ! اما نمیدانم چه شد که باران انقد شدید شد که انگار شلنگ آب به آسمان وصل کرده بودند !!! باد هم به شدت میوزید به حدی که حس میکردم هر آن ممکن است باد مرا با خود ببرد !
هرچه دنبال دکمه ی "غلط کردم" گشتم نبود !  لذا با حال درماندگی زنگ زدیم خانه که "الو بابا ، بیا دنبالم" D:
و پدر جانمان در حالی که میخندید و  سر به هوایی مرا یادآوری میکرد گفت "چقد بهت گفتم نرو الان می آم" :)
بسی با ماشین دور زدیم ولی هیچ چیز جای این را نمیگیرد که ادم با پاهای خودش ، زیر باران ، آن هم با چشم های بسته راه برود :))

+چقدر نچسب و دوست نداشتنی است این آناتومی ! ان هم با این کلماتِ سخت و عجیب که هیچ جوره حفظم نمیشود !
+کامنت های پست قبل را در اولین فرصت تایید میکنم :)
+کلمات را نشکنیم :)
+لبخند :)


نه بهش میرسم و نه میتونم ازش بگذرم :(

بسم الله مهربون...
باید اعتراف کنم اندکی از این شکستمان غمین گشته ایم دی: 
ولی خوب به چشم تجربه بهش نگاه میکنیم (الکی مثلا ^_*) D:

جدی جدی یه کوچولو ناراحتم ولی خوب اصولا از اونجایی که من ادمی نیستم که به این سادگیا از چیزی که میخوام بگذرم ، یه بار دیگه از اول شرو میکنم :)

میدونی ، یه چیزایی تو زندگی هست که نه میتونی به دستش بیاری و نه میتونی ازش بگذری ! تازه قسمت بیشترش هم دست تو نیست !

اینجاست که همش تلاش میکنی ولی هی میخوری زمین ! من الان درگیر همچین قضیه ای شدم !
دردناکه ولی من میخوام بازم برای رسیدن تلاش کنم ! حداقلش اینه که دیگه شرمنده ی خودم نمیشم ! افسوسی نمیمونه :) حتی اگه نشه !
این دفعه طوفانی تر....پرانرژی تر....پر قدرت تر :)
"باید" برسم :) اصن به طرز عجیبی لج کردم با این قضیه D: باید بشه :)

+وبلاگم ۸ نفر دنبال کننده ی خاموش داره...نمیدونم چرا خاموش ها روز به روز بیشتر میشن...لطفا خودتونو معرفی کنید دی:

+لبخند :)
۱ ۲ ۳
درباره من
« اَلَا اِنَّ اَوْلِیآءَ اللهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَا هُمْ یَخْزَنون»
(سوره یونس، آیه 62)
آگاه باشید که دوستان خدا نه می ترسند و نه اندوهگین می شوند.
Designed By Erfan Powered by Bayan