...اینجا زیر باران

آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من...

ایمونولوژی و پاتولوژی :))

/ بازدید : ۶
بسم الله مهربون :)

از دانشگاه بگم براتون :) خب امروز واقعا عالی بود . ایمونولوژی داشتیم و پاتولوژی :) استاد ایمنی خیلی جوونه ، خیلی هم شوخ طبع و بیخیاله ! نصف کلاس به مسخره بازی رفت . یه جایی بحث تتلو و اصولگرا و اینا شد ، یهویی شرو کرد به بشکن زدن و آی جیگیلی جیگیلی خوندن d: اصلا انتظارشو نداشتم ، انقد خندیدم که فکم درد گرفته بود :) تازه گفت فردا بیایید کلاس ، بعد نماینده بهش گفت بچه ها با ابرو دارن بهم میگن نه ، شرو کرد به خوندنِ ابرو میندازی بالا بالا D; خیلی خندیدیم ولی راستش من استاد های این مدلی رو اصلا دوست ندارم . ایمنی هم به نظرم درس آسونی نمیاد . چون واقعا چیزی متوجه نشدم :|| بخصوص که استاد انگلیسی درس داد ، اسلاید هاشم انگلیسی بود و گفت حقِ ترجمه ندارید . انگلیسی بخونید چون امتحان منم انگلیسیه !

استاد پاتو هم خیلی جوون بود ولی برخلاف استاد قبلی خیلی ابهت داشت ، اما یه جاهاییم شوخی میکرد و کلاس خشک نبود . حرفای اولیه ای که زد در مورد پزشکی خیلی جذاب و جالب بود :) هیچ وقت با اون دیدگاه به علم پزشکی نگاه نکرده بودم . راستش انقد از نحوه ی درس دادنش خوشم اومد و انقد قشنگ تدریس میکرد که باید اعتراف کنم برای اولین بار احساس کردم یه درسِ پزشکی رو دوست دارم :) یه جاهاییم مسائل رو ربط میداد به خلقت و اینکه پزشکی یعنی همون خدا شناسی و با لحن بامزه ای میگفت فتبارک الله احسن الخالقین :) کاش چندتا استاد اینجوری داشته باشیم ، بتونن به این قشنگی به پزشکی نگاه کنن و برای ما هم توضیح بدن بلکه این راهِ طولانی آسون تر طی بشه برای منی که هیچ علاقه ای ندارم :)

+کامنت های پست قبلی رو بعدا جواب میدم .
+الهی که بخواین و بشه :)
۰ ۴

کشتن منو این مهمونی های مسخره و اجباری >_<

/ بازدید : ۵۹
بسم الله مهربون :)

امروز نرفتم دانشگاه . صبح اهل منزل غر زدن که نمیشه این همه به درسای دانشگاهت بی توجه باشی . ولی خب من در کمال آرامش فقط صبحانه م رو خوردم و بعدشم اومدم بالا . من راه خودم رو انتخاب کردم . گرچه حق با اوناست ولی نمیخوام بحث کنم که آرامشم بهم بریزه . ولی خب ظاهرا نشد :|
 خالم مستقیما بهم زنگ زده میگه پرواز امشب حتما بیایی ها . حالا اصلا سابقه نداشته وقتایی که مهمونیم خاله م مستقیما زنگ بزنه و بگه بیایی :| قشنگ معلوم بود تلفنی که با اهل منزل حرف زده بهش گفتن من نمیام . بعدش اومدم پایین ، انقد غر زدم که سرِ خودم درد گرفت ! خب یعنی چی واقعا ؟ من این همه دارم از زندگیم میزنم ، از دانشگاهم میگذرم ، این همه غیبت میکنم که به برنامه های خودم برسم بعد اینجوری خرابش میکنن . البته این دفعه نوبت اهل منزل بود که سکوت کنن و فقط گوش بدن D; 
ولی خب در نهایت اعلام کردم قطعا و صد در صد و بدونِ هیچ شکی آخرین مهمونی ایه که میام و قطعا دفعه ای دیگه هرکی زنگ بزنه یه نععععع میگم و تموم :| :)

+ :)
۵ ۸

هویجورات :)

/ بازدید : ۲۹
بسم الله مهربون :)

+داداش جانِ جانانم زنگ زده میگه پرواز میخوایم با بچه ها شام بریم بیرون ، آماده شو بیام دنبالت که خب بهش گفتم نمیام . حالا خودش واسم سالاد و پیتزا و حتی موهیتو آورده ، میگه دلم نیومده نخوری ، اول برای تو آوردم حالا خودم برگردم پیش بچه ها سفارش بدم :)

+با کتاب تست جدیدی که خریدم راحت نیستم :| یعنی من مطمئنم کنکور همچین سبک سوال هایی نمیاد ... ولی خب حالا برای تسلط سعی میکنم بخونمش .

+پی وی نماینده بودم ، میخواستم شات بگیرم برای مهدیه و نازنین بفرستم ، همون لحظه پی ام داد و سین شد :||

+فردا شب خونه ی یکی دیگه از خاله هام مهمونیم برای شام ، انقد جدی و با قاطعیت گفتم من امکان نداره بیام ، که دیگه باهام بحث نکردن *_*

+امروز یه مشکلی پیش اومد ، البته مشکل که نه ولی باید بپرسم از یه نفر که بلده ... اگه اون چیزی که من میخوام نباشه ، بیخیال کنکور میشم ، چون دقیقا 2 سال و نیم منو از زندگی میندازه عقب :|

+انقد اوضاع آشفته ست که حد نداره . خودمم نمیدونم دیگه چی درسته چی غلطه !

+حال دلتون خوب و شادی قسمت دل هاتون :)
۰ ۱۴

خیلی سخت تر از تصورِ منه مثل اینکه :||

/ بازدید : ۳۰
بسم الله مهربون :)

همزمان دانشگاه رفتن و درس خوندن خیلی سخت تر از اون چیزیه که تصور میکردم . خیلی خیلی سخت تر ها ! 
یعنی دیروز 4:35 که رسیدم خونه تا 7:30 استراحت کردم و خوابیدم بعد خودم تنهایی رفتم تولد ! نتونستم زودتر با اهل منزل برم انقد که خسته شده بودم !

+یادم باشه اتفاق های روز اول و گروه بندی و اینا رو بنویسم ثبت شه :)
+ :)
۰ ۱۲

روی سخنم با همه ی بچه هاییه که قبول نشدن !

/ بازدید : ۱۱۰
بسم الله مهربون :)

مخاطبم همه ی دوستای کنکوریه . همه ی دوستانی که این مدت بهم پیام دادن و از حال بدشون گفتن .
دوستای عزیزم مسئولیت اشتباهاتتون رو بر عهده بگیرید و گردن کسی نندازید ! آدم باید خیلی ضعیف باشه که اشتباهات و کم کاری های خودش رو بندازه گردن دیگران و خدا ! خدایی که این همه همیشه به ما گوش زد میکنه من رحمانم ، من رحیمم ، من بخشندم ، من ارحم راحمینم ... وقتی خودت درست تلاش نکردی ، مسیرت رو درست طی نکردی چرا میگی خدا نشسته اون بالا من زجر بشکم اون بیینه و هیچ کاری نکنه ! 
نمیگم "همه چی درست میشه" و " نگران نباش" و این حرفا ... اتفاقا هیچی تموم نمیشه ، خیلی هم نگران باش ! باید از اول بکوبی دوباره بسازی تا کم کم درست شه ... بشین به سال گذشته فک کن ، کجا اشتباه کردی ؟ برنامه ت مشکل داشت ؟ مرور کردنت ؟ کتاب تست هات ؟ نحوه ی خوندنت ؟ روش تست زدنت ؟ و ... بگرد اشکال های کارت رو پیدا کن و امسال دیگه تکرارشون نکن ! نمیگم حتما تلاش نکردی که نتیجه نگرفتی یا درس نخوندی ولی با اطمینان میگم حتما "درست" تلاش نکردی ... یه جای کار حتما لنگیده ... درس خوندن قلق داره ... باید بلد باشی درس بخونی !
دوباره تلاش کن ، اگه علاقه ت به پزشکی یا برق شریف اینجوریه که با یه بار موفق نشدن اینجوری خودت رو ببازی و بندازی گرون شرایط و خونواده و خدا ببوس بذارش کنار !
قوی باش ، منطقی باش ، عاقل باش ، بگرد اشکال های کارتو پیدا کن و جبران کن ! شاید الان به خودت بگی بابا این خودش قبول شده ، پزشکی میخونه ، خیالش راحته داره به ما ایجوری میگه ولی نه واقعا ... منم توی این راه موفق نشدم و کلمه ی " مردودی" که تو دیدی رو دیدم ولی بیخیال زندگیم نشدم ! قبول کردم اشتباه کردم و باید بیشتر تلاش کنم ...
امیدوارم برای همتون بهترین ها اتفاق بیفته و بتونید بهترین تصمیم رو برای آیندتون بگیرید :)

+ موقت ...
+الهی که بخواین و بشه :)
۷ ۱۱

ترسم این است نخواهی من و تو ما بشویم ، یا که دل بسته ترین آدم دنیا بشویم ...

/ بازدید : ۲۴

بسم الله مهربون :)


بگذار شعر بگویم کمی آرام شوم

من تو را جار زنم شاعر بد نام شوم


بگذار شهر بفهمد که تو را میخواهم 

من از آن لحظه که درگیر تو ام گمراهم 


من هنوزم که هنوز است کمی میترسم

از ته کوچه ی بن بست کمی میترسم


ترسم این است نخواهی من و تو ما بشویم 

یا که دل بسته ترین آدم دنیا بشویم 


ترسم این است ندانسته مرا پس بزنی 

تو نمیدانی که نزدیک تر از من به منی


تو نمیدانی اگر غم بخوری میمیرم 

از من خانه خراب دل بِبُری میمیرم 


نکند فاجعه ی قرن به نامت بخورد

جز من مپسند کسی به کامت بخورد 


نکند لمس کند دست تو را دست کسی 

جز من مپسند به مرد دیگر برسی


سهمِ من و تو خوشی دنیاست نکن 

با گرگ صفتان نشست و بر خواست نکن 


بی تو هر لحظه مرا میکشد ای یار غریب

کاش میشد که رهایم کنی از ترسی عجیب 


کاش بین منو تو فاصله ها کمتر بود 

و اگر بود چقد حال دلم بهتر بود 


لختی با من بنشین مونس احوالم باش 

به کسی تکیه ندادم تو کمک حالم باش 


محض دیدار تو با هر کس نا کس ساختم 

قول آغوش تو را باز به دل انداختم 


تو نبودی که ببینی ، در خودم پوسیدم 

چند بار تو نه، عکس تو را بوسیدم 


به گمانم که مرا عشق گرفتار کند

همه را غیر تو و بودنت انکار کند 


من تو را دیدمو چشم از کس دیگر بستم

جا بزن، مقلطه کن،من سر عهدم هستم 


جا بزن، رد شو از این گردنه ی حیرانی

مثل مبهم ترین مسئله ها میمانی 


نه محال است بمانی نه محال است بروی

ترس دارم که نهایت سمت بن بست بروی 


من جهانم قبل تو برزخ فردای تو بود 

آن همه غم سببش دوری دنیای تو بود


نکند فکر کنی دوری تو بخت من است 

سایه ی بودن تو خاطره ی تخت من است 


قول دادم بروی عشق بمیرد در من 

نطفه ای از بیخیالی جان بگیرد در من 


عهد کردم به کسی دست داری نکنم 

با خیالات خودم مسئله سازی نکنم 


بی خیالت بشم تا تو خیالم بکنی

یا قبولم بکنی یا که محالم بکنی


+ :)

۰ ۱۰

میرفت و گرد راهش از دود آه تیره ، نیلوفرانه در باد پیچیده تاب خورده ...

/ بازدید : ۵۱
بسم الله مهربون :)

+ خب دیشب خیلی یهویی تصمیم گرفتم نرم دانشگاه . امروز پیام دادم به نماینده گفت تعداد بچه ها خیلی کمه ولی استاد اومده داره درس میده ، حضور غیاب هم کرده !

+ صبح رفته بودم ورزش ، یه خانوم و آقای جوونی هم اومده بودن ، نمیدونم چی شد یهویی دعواشون شد ! یعنی آقاهه یه جوری فحش میداد و خانومه رو کتک میزد که اصن واقعا غیرقابل باور بود ! 

+فرداشب تولد پسرخالمه ، دیشب خالم زنگ زد برای جشن دعوتمون کرد . از الان میدونم قراره برم چه مهمونی و چه جمعی . خدایا خودت هوای منو داشته باش لطفا.

+امشب شام دعوتم :) واقعیت اینه که کلی کار دارم و واقعا دوست نداشتم برم ، ولی فک کنم حداقل 5 باری بهش گفته بودم وقت ندارم ، یعنی دیگه خودم خجالت میکشیدم بگم نمیام :-|

+حجم برنامه ی امروز انقد زیاده که عمرا تموم شه ، تازه شب هم که از ساعت 7 دیگه رسما هیچی ... فردا شبم همین طور حتی ... 

پ.ن : عنوان اهنگی هست که دارم گوش میدم :)
+حال دلتون خوب *_*

۳ ۱۲

قوی باشیم ، حتی اگه محکم زمین خوردیم :| اصن بیا به روی خودمون نیاریم دی:

/ بازدید : ۷۲
بسم الله مهربون :)

خب همیشه زندگی اونجوری که ما میخواییم پیش نمیره . همه ی اون اتفاق هایی که ما دوست داریم و مدت ها براشون وقت گذاشتیم ، زحمت کشیدیم ، تلاش کردیم نمیفتن . انقد توی زندگیم شکست داشتم که این اتفاق کوچکترین تاثیری روی روحیه و زندگیم نداشته باشه !
من آدم ضعیفی نیستم . قطعا اجازه نمیدم برای ادامه ی راهم وقفه ای پیش بیاد ... 
نشستیم توی حیاط . برای خودم چای و شیرینی اوردم . فک میکنم به همه چی ... به دانشگاه ، به راه پیش رو ، به هدفایی که دوست دارم ، به سختیِ زندگیم ، به دل نگرانی هام ، دغدغه هام ... به اینکه اگه بخوام منطقی فک کنم امکان رسیدن به چیزی که میخوام در خوش بینانه ترین حالت ممکن 20 درصده ! نمیدونم چی میشه آخرش ...

این آهنگ رو عصر برام فرستاد :)) الان دارم گوشش میدم ... به هوای تو من ، تو خیال خودم ، بی تو پرسه زدم ... منو برد به همان شبی که به چشای تو بوسه زدم ...

+ الهی که بخواین و بشه :)


۷ ۱۲

صبحانه ای که قطعا هیچ وقت یادم نمیره !

/ بازدید : ۸۱
بسم الله مهربون :)

خب امروز آخرین روزیه که سه تایی کنار همیم . امشب دیگه دوستانِ جان میرن . دوباره درس و دانشگاه و دوری . دیشب تصمیم گرفتیم امروز صبحانه رو بریم بیرون چون دیگه برای ناهار یا عصر و شام وقت نمیشه :) خیلی خوش گذشت . یعنی انقد خندیدیم که بیشتر خوراکی هایی که سفارش داده بودیم رو نتونستیم بخوریم ! دختری که صندوق دار بود ، موقع رفتن گفت خیلی دلم میخواسته بیام بشینم کنارتون ببینم اصلا چی میگید که اینجوری همتون غش کردید :) میگفت خیلی قدر این روز ها و جوونی تون رو بدونید :) دیگه تکرار نمیشن ...
تصور میکنم اگه با نرگس و آزاده همکلاسی میشدیم چی میشد ... به قول الف حتما دانشگاه رو به آتیش میکشیدیم ~_~ گرچه من خودم که میگم همون روز اول هممون رو مینداختن بیرون D;

+الهی که بخواین و بشه *_*
۶ ۱۵

خب حالا واقعا فک کنه دیوونه م :)

/ بازدید : ۴۷
بسم الله مهربون :)

+میگه شام سوپ داریم . بهش میگم خیلی هم عالی ... میگه من سیر نمیشم ولی ، به نظرت سوپ رو با چی میخورن ؟ خیلی جدی بهش گفتم با قاشق دیگه ؟ :|| طوری وار کمی نگاه کرد بعدش خندید ! میگه پرواز جان منظورم اینه با نون بخورم یا با برنج یا که چی ؟ 

+گفت برای منم چای بریز ، فلاسک رو کج کردم همزمان داشتم به حرفای باباش گوش میدادم ، گفت مرسی ... همچنان که نگاهم به باباش بود گفتم خواهش میکنم و سرم رو برای باباش تکون دادم ... بلافاصله گفت ممنون ، ممنون :| باز گفتم خواهش میکنم بابا ... بعدش یهویی دستم رو کشید گفت عزیزم ممنون دیگه ! بعد فهمیدم تشکر نمیکنه :|| منظورش این بود لیوان پر شده بسه دیگه ... درحالی که فک میکردم داره تشکر میکنه که چای براش میریزم :|  :)

+میگه من معمولا توی جمع گیتار نمیزنم ؟ بهش میگم یعنی الان داری منت میذاری ؟ میگه آره :-||
بعد بهش پس گفتم آهنگ " امور میون ، امور میون تُن تِ را تُن تا برنس" :|| رو بزن ... بعد تازه با صدای جیغ جیغوییم همینو با همین لحن برای خودم خوندم ... والا اصلا مهم نبود چی فک میکنه در مورد من ... فقط دلم میخواست خوانندگی رو تجربه کنم ... انقد خندید که بقیه ش رو نتونست ادامه بده D; 

+به خجسته بازی های ما در وبلاگ و اینستا ننگرید ! ما داغانیم برای آینده ی خود دی:

+شادی قسمت دل هاتون :)


۱ ۱۵
About Me
« اَلَا اِنَّ اَوْلِیآءَ اللهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَا هُمْ یَخْزَنون»
(سوره یونس، آیه 62)
آگاه باشید که دوستان خدا نه می ترسند و نه اندوهگین می شوند.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان