...اینجا زیر باران

آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من...

مثل تو شدن ، سخته ...

بسم الله مهربون :)


از ویژگی های بدِ دخترایی مثِ من که همیشه سعی دارن مصرانه لبخندشون رو حفظ کنن و قوی باشن ، اینه که کم کم از درون ضعیف و توخالی میشن ، انقد که دیگه چیزی ازشون باقی نمونه !

دارم ضعیف میشم ، و فقط خدا میدونه که فشارِ روانیِ چندتا موضوعِ مهم رو دارم تحمل میکنم ! شاید بیشترینشون دادگاهی که قراره خرداد ماه باشه .


پی ام داده بود فردا میام . هم خوشحال بودم هم متعجب . قرار نبود انقدر زود برگرده . خوبه که میاد ، خوشحالم که میبینمش . آدمی که با خیالِ راحت میتونم کنارش ذهنم رو رها کنم و هرررررچی که به زبونم میاد بگم . خوده خوده پرواز باشم بدونِ سانسور و بدون هیچ نگرانی ای !


دفعه ی قبلی بعد از مدت ها بود که میدیدمش . بعد از اون همه دلخوری . انقدر توی اون مدت همه چی رو ریخته بودم توی خودم که وقتی گفت خب ، تعریف کن ، همه چی مث یه کلاف بود که سر و تهش رو گم کرده بودم . نمیدونسته م از کجا شرو کنم و چیا بگم ولی انقدر آروم بود ، انقدر بوی اطمینان و اعتماد میداد که وقتی به خودم اومدم ذهنم خالی و رها شده بود !


انقدر اصلِ زندگی و اصلِ شخصیتش محکمه ، که ناخوداگاه منی که انقدر اصل زندگیم رو هواست دوست دارم بهش تکیه کنم . کاش از "من" تا "تو" شدن راهی نبود ولی هیهات که مثل تو شدن ، واویلاست !


+وجود حداقل یکی از این آدما توی زندگی هممون لازمه . سخته فهمیدنِ دخترایی مث من که از ظاهرشون نمیشه حتی یک درصد هم به درونشون پی برد ولی حقِ همه ی ادم هاست ، همچین آدمی توی زندگیشون باشه :)


+ الهی که بخواین و بشه .

۱ نظر ۱۲ موافق ۰ مخالف

دیگه دلم نمیخواد پیگیرش بشم ...

بسم الله مهربون :)


شده از ترسِ نتیجه ی یه موضوعی ، نخواین پیگیرش بشین ؟

الان دقیقا همین مدلی ام !

هم میخوام بدونم و هم میترسم که بدونم ...


+ :)

۹ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

میدونی جانم ، راهم دوره ولی دلم دور نیست ...

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اکواریوم :)

بسم الله مهربون :)


یه مدتیه جای خالی یه اکواریوم اکور پکور رو با کلی ماهی رنگی رنگی ، گوشه ی اتاقم حس میکنم .

نمیدونم نگهداریش چقدر وقت گیره و چه دردسر هایی داره ولی خیلی دوست دارم یکی گوشه ی اتاقم داشته باشم :)


+یعنی از این میان ترم ها و ترم ها جون سالم به در میبریم ؟ 

+ الهی که بخواین و بشه :)

۵ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

هنوزم نمیدونم کجاست =)

بسم الله مهربون :)


استاد سوال داده :

قسمتِ میانیِ بخشِ میانیِ کنارِ فوقانیِ استخوانِ شاخکِ تحتانی به کجا متصل میشود ؟!

به حدی سر جلسه گیج بودم ، و هی گزینه ها این مدلی بودن که فک کنم اسمم اشتباه نوشتم !

چه سوالایی داده بود . حالا سبکِ سوالا هیچی ، فوقش هم بیفتیم ، بالاخره که پاس میشیم ولی چرا قبل امتحان میایی میگی سوالات کلی عه ، جزئی خونی نکنید ؟! بگو میخوام هفت نسل قبل و هفت نسل بعدتون رو سر جلسه بیارم جلوی چشاتون ، درس بخونید =|


+ الهی که بخواین و بشه :)


۵ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

خدایا پناه بر تو :))

بسم الله مهربون :)


سه روزه دارم به رابطه ی یه اکانت ، یه فالور و یه ریکوئست فک میکنم ، هنوز کشف نکردم چه خبره و چه ارتباطی بینشون میتونه باشه :||

باید بفهمم ولی ...

نمیدونم واقعا ...

بسم الله مهربون :)


 کلا شخصیتش یه حجمِ سنگینی داشت وقتی اولین بار دیدمش ، همیشه با خودم میگفتم حرف زدن باهاش قطعا سخته خواهد بود ... این پایگاه اجتماعی ، این موقعیت مالی ، این همه جذابیت ، این آداب معاشرتِ بی عیب و نقص و ...


ولی وقتی اولین بار باهاش حرف زدم شوکه شدم ! انگار نه انگار آدمی که رو به روی من نشسته بود صد برابر جایگاه و موقعیتش از من بالاتر بود ، بی نهایت با سواد تر بود ، پولدار تر بود و ... فقط و فقط خودش بود ، نه بیشتر و نه کمتر ! انقدر خاکی رفتار کرد که همون ده دیقه ی اول خیالم راحت شد نباید نگران چیزی باشم . تازه من اون موقع پروازِ الان نبودم :) در مقابلش هیچی نداشتم ... هیچیه هیچی ! توی شرایطی باهاش اشنا شدم که اون همه چی داشت و من هیچی ... یه پشت کنکوریه ساده !

امروز بعد از مدت ها دیدمش ، بعد از همه ی دلخوری ها و اتفاقاتی که پیش اومده بود  ... مثل همیشه خودش بود . بدونِ هیچ سنگینی و حجمی ! خیلی خاکی و خودمونی ... مرتب و آراسته و جدی ! خندیدم بهش گفتم میدونی من برای حرف زدن با تو همیشه نگران بودم ؟! وقتی برای اولین بار دیدمت میترسیدم از جایگاهت ، از سوادتِ همه جانبه ت ، از علمت حتی از درک و فهمِ زیادت ! فک میکردم خیلی سخت باشه گفت و گو با تو . خندید گفت فک نکنی اسونه ها ، واقعا سخته ولی من برای تو همیشه یه آدم معمولی و ساده م ! با یه تک خنده ادامه داد باید از هوش و درک تو هم ترسید دختر ... 

خندم گرفت ، غیر مستقیم اشاره کرد به عید که میخواست بپیچونه و مچش رو گرفتم :)) حتی یه بار دروغ گفت و فهمیدم بهش نگفتم تا وقتی که خودش گفت راستش بهت دروغ گفتم ... وقتی گفتم میدونم قیافه ش دیدنی بود :)


کلی حرف زد و دو دوتا چهارتا کرد . با قاطعیت میگفت دارم اشتباه میکنم ، با دلایلی که از نظر خودش محکم و منطقی بودن . خب درست هم میگفت ، حرفاش نامعقول نبود . با همه ی درست بودنشون مخالف حرفاش بودم (!!!!!) ، مخالفت نکردم ولی ... کلا در جواب حرفاش سکوت کرده بودم ، دلم میخواست بیشتر اون حرف بزنه تا خودم که بتونم از تجربیاتش استفاده کنم ... حرفاش یه طور بدی ذهنم رو مشغول کرده ، آدمیه که هیچ وقت از گوش دادن به حرفاش ضرر نکردم ، همیشه درست گفته ... اما این بار رو نمیدونم !


+ :)


یه کیت کت با پس زمینه ی یاس و آسمونِ آبی :)

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

یک عدد پرواز از پرواز جا مانده !

بسم الله مهربون :)


از پرواز جا موندیم ، که خب من الان باید شهرم میبودم و امتحان فردا رو میخوندم ! ولی نشسته م فرودگاه و هی دارم به خودم میگم واقعا چرا این همه ریلکسم و آرامش دارم ؟!

کاریه که شده دیگه ! نشستم روی صندلی ها ، به ادمای دیگه ای که مث خودمن و جا موندن نگاه میکنم ... چقدر عکس العمل ها متفاوته ... بعضیا عصبانی میشن ، بعضیا دعوا میکنن ، یه عده فحش میدن ، یه دختری هم که طفلک گریه کرد ...

یه اقایی اومده ، خانمِ مسئول بهش میگه نصف پول بلطیت رو پس میدن بهت ، اگه میخوای بلیط جدید بهت بدم برای چندساعت دیگه ؟! اقاهه میگه یعنی الان باید نصف پول بلیط رو بدم! خانمه میگه نه ، پول رو باید از جایی که بلیط خریدین پس بگیرین ، از کجا خریدین ؟! اقاهه خیلی جدی میگه از آژانس هواپیمایی :))))))))

خیلی خوب بود جواب و لحنش D;


خدایا خودت امتحان فردا رو بخیر بگذرون ... گرچه هر اتفاقی هم که بیفته مهم نیست ! این دو روزِ اخرِ بهترین ، بهترین ، بهترین و بهترین روزهای عمرم بودن !


کاش فرصت بشه خاطرات این مسافرت و بلاهایی که سرمون اومد رو بنویسم . پر ماجرا ترین مسافرتِ عمرم بود که در نهایت به جاموندنم از هواپیما ختم شد !


+ الهی که بخواین و بشه :)

۱۰ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

برای دوستان کنکوری :)

بسم الله مهربون :)


جواب دوستان کنکوری رو اینجا مینویسم که دیگه نخوام دونه دونه بات ناشناس رو جواب بدم :)


من خودم این دوران رو گذروندم ، با تمام وجود تک تکِ کلمه های پیام هاتونو درک میکنم . نگرانی ها رو ، دغدغه ها رو ، استرس ها رو ... وای این فصل رو نخوندم ، فلان مطلب یادم رفته ، نکاتِ جزئی یادم نمیاد ، کی مرور کنم ؟ الان چیا بخونم چیا نخونم ؟! قبول نشم چی میشه ؟! و ... من توی این راه ، هم شکست رو تجربه کردم هم موفقیت رو ! الان اوجِ دورانِ خستگی و ناامیدی و استرسه . ولی این شرایط برای همه هست . باور کنید تک تکِ این دغدغه ها مشترکه . خیلی ها توی این بازه ی زمانی از دور رقابتِ کنکور خارج میشن . بیخیال میشن . رها میکنن هرچی که خوندن و زحمت کشیدن . چرا ؟! چون فک میکنن دیگه دیره و نمیشه نتیجه گرفت درحالی که صد در صد اشتباه میکنن . شما گولِ این شرایطِ بد رو نخورید ! رها نکنید ، تا لحظه ی آخر بدویید ... مطمئن باشید نتیجه شو میبنید . برنده اونیه که تا لحظه ی اخر به تلاشش ادامه میده . حتی اگه خدایی نکرده ، خدایی نکرده اون چیزی هم نشه که نمیخواید ، چیزی رو از دست ندادید ! در عوض یه احساس اسودگی دارید که بابا من تلاشمو کردم ، خوندم و نشد ! 

دو ماه مونده تقریبا تا کنکور ، شاید فک کنید زمان کمیه ولی به خدا نیست ! تجربه تون کمه ، نمیدونید دو ماااااه چقده زیاده =)))) این دوماه میگذره ، بعد به این نتیجه میرسید که خیلی زمان داشتم ها ... پس الان تا نگذشته و از دستش ندادید به حرف من گوش کنید ، من میگم زمان زیادیه ، شما هم بگید باشه دی:

فقط یه نکته ی مهم بگم اینکه هدفمند بخونید ! یعنی بدونید چی بخونید ، چی نخونید ، چه فصل ها و مطالبی ارزش خوندن داره ، چه فصل ها و مطالبی ارزش خوندن نداره ، چطوری باید بخونید ، برای کدوم درسا تست بزنید برای کدوم درسا نکته ای بخونید و حتی کدوم درسا رو تشریحی بخونید و ... بعضی ها خیلی زمان میذارن ، خیلی هم میخونن ولی از اونجایی که بلد نیستن چطوری هدفمند بخونن تا توی کمترین زمان بیشترین بازده رو داشته باشن ، اونجوری که باید ، نتیجه نمیگیرن ... یا بد میخونن یا مطالبی میخونن که اصن نباید براش وقت بذارن و برن دنبالش ...

توی درس خوندن ها و برنامه ریزی هاتون باهوش باشید ! خیلی مهمه به خدا :))


+ الهی که بخواید و بشه :)



۹ نظر ۸ موافق ۱ مخالف
درباره من
خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره، این یک رابطه‌ی دو طرفه است :)

مصطفی_مستور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان