...اینجا زیر باران

آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من...

IgM بشم ، سوییچ شدن بلدی ؟

بسم الله مهربون :)

به حدی خسته م که چشمام باز نمیمونن :|
قال t هلپر : اینترفرون گاما فقط روی عمه ی من تاثیر نداره !
اقا این ایزوتاییپ سوییچینگ و تعویض کلاس آنتی بادی و اینا واقعا سخته یا من نمیفهمم یا جزوه بد نوشته شده یا که چی ؟ 
نمیدونم ... همه رو قاطی کردم ... فقط میدونم هرچی بلد نبودم باید بزنم اینترفرون گاما ! دقیقا مث اون ایمان عمل صالح و تقوای دین و زندگیه ... 
حس میکنم از چشمام mhc و سایتوکاین میزنه بیرون D;

+نصف کامنت ها رو جواب دادم . بقیه رو فردا :))
+عنوان رو پزشکیا و دندونا متوجه میشن D; انقد خجسته که از دل مطالب علمی همچین چیزی بیاد به ذهنم ...
+حال دلتون خوب :))

۱۵ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

ایمونولوژی =|

بسم الله مهربون :)

+دقیقا هدف از خوندن ایمنی چیه ؟ این همه سلول و ویژگی چیه =| هرچی cd و اینترلوکین و سایتوکاین و کموکاین و اینا خوندم هیچی یادم نمیاد . همه رو هم با هم قاطی کردم و دقیقا همیشه این جوریه که وقتی دوره میکنم بدتر میشه !
 نمونه سوال های ترم های پیش رو دیدم انگار از فضا اومده بودن =) دقیقا خاطرات بیو2 داره تکرار میشه ... نمیدونم اونو چطور پاس شدم ، امیدوارم اینم معجزه طور پاس شه !

+کامنت های پست قبل و قبلی و قبلی تر رو بعدا جواب میدم :) الان خیلی خسته م ...
+الهی که بخواین و بشه :)
۴ نظر ۷ موافق ۰ مخالف

از این پست ناشناس های هر ماه :))

بسم الله مهربون :)

امروز رفته بودیم بیمارستان . هنوز که هیچی بلد نیستیم ولی برای تنوع بود :) به قول دوست الف همش جلوی دست و پا بودیم >_<
تمام مدت هم خوشحال بودم هم ناراحت . فک میکردم جای اینکه الان اینجا باشم ، میتونستم با عشق در حال کشیدن نقشه ی یه ساختمون باشم *_* آخ که فقط بگذره این هفت سال ... میدونم قراره چکار کنم با زندگیم =)
خب از این پست های ناشناسه هرماهه ، تا ساعت 12 شب ... پذیرای هرگونه سوال ، نظر ، پیشنهاد ، انتقاد ، فحش و غیره هستیم دی:

+کامنت های پست قبلی رو بعدا جواب میدم .
۳۱ نظر ۵ موافق ۰ مخالف

صد بار دیگه هم برگردم عقب همین اشتباهات رو تکرار میکنم !

بسم الله مهربون :)

+امشب داشتم به اشتباهاتم فک میکردم . یه اشتباه هایی بوده که اگه صد بار دیگه هم برگردم عقب بازم انجامشون میدم . مث همین اشتباه چند روز پیشم . همون موقع هم میدونستم کارم اشتباهه ها اما انجامشون دادم ... خوبیش اینه که حسرتی نمونده برام =) دیدین میگن طرف کله ش بوی قرمه سبزی میده ؟ منم ! اصن یه دیوونه بازیایی داشتم ، که خودمم تعجب میکنم وقتی دقیق بهشون فک میکنم =|

+میگه تو همیشه همینی . همین قدر عجیب غریب و حرف گوش نکن . با عصبانیت اضافه میکنه به من چه اصن ، هر غلطی میخوای بکن =) دفعه ی دیگه هم نیا از من نظرمو بپرس ... ملت اعصاب ندارن >_< آروم تر بابا دی:

+انقد استقلال مالی و کارکردن برام مهمه که خدا میدونه . این همه درس میخونم و زحمت میکشم دوست دارم ازش استفاده کنم . یه جایی مفید باشه . هم برای خودم هم برای بقیه . حس خوبیه بتونی با حرفه ت به بقیه کمک کنی . تازه درامد هم برای خودم داشته باشم ! در ضمن کار کردن خیلی حس خوبی داره ... دوست دارم توی اجتماع هم باشم و کلا خیلی چیزای دیگه ! میدونی پیشرفت علمی و مالی و کاری چقد لذت داره ؟ فقط کاش بتونم توی اون زمینه ای که خودم دوست دارم کار کنم .

+تنها و تنها نکته ای که از آینده م دوست دارم مسائل مالیشه ... وای بر من =| اگه بگم پول اصلا برام مهم نیست دروغ گفتم خب ... چندبار قراره زندگی کنم مگه ؟ دوست دارم خوب زندگی کنم ... برسم به همه ی چیزایی که میخوام .

+هی میرم عکس این ماشین های خوشگل خوشگل رو میبینم ، هی خودمو دق میدم =| چرا انقد دلبر و قشنگن آخه ؟ کی میشه من از اون ماشینا بخرم ؟!

+الهی که بخواین و بشه =)
۱۱ نظر ۹ موافق ۱ مخالف

توی عمرم این همه یه نفرو تحویل نگرفته بودم :|

بسم الله مهربون :)

خب اینجوری اشنا شدیم که من رفته بودم انتشارات جزوه رو کپی بگیرم ، بدو بدو و نفس زنان اومد ، به مسئول کپی گفت از دانشکده خودشون دوییده تا اینجا که کپی بگیره و به سرویس برسه ... خیلی هم عجله داشت .
برگشتم بهش گفتم لطفا جزوه تونو بذارید ته صف ، ما هم مثل شما برای سرویس عجله داریم . یه نگاه معنی داری انداخت ، جزوه شو برداشت و رفت ...
بعدترش توی یکی از مناظره های اساتید دیدمش ... بعدتر ترش هم توی انجمن تئاتر . همیشه هم رفتار اون روز و نگاهش جلوی چشمام بود :| هی با خودم میگفتم این همون بی تربیته ست :| گرچه از حق نگذریم خیلی مودبه ! از حرفاشم توی مناظره خیلی خوشم اومد دی:
این اواخر همش سعی میکرد صمیمی تر بشه ، توی جمع ها خطاب قرارم میداد ، اینستا ریکوئست داد و ... منم طبق معمول سعی میکردم اون خط قرمز های خودم رو رعایت کنم ... تا اینکه اومد گفت از من خوشش میاد و بهش فرصت آشنایی بدم :|| که ما هم این فرصت را نپذیرفتیم دی:
توی گروه قبلا بین حرفام گفته بودم روضه داریم نمیرسم بیام انجمن ، بعد امروز یه خانوم خیلی مرتب و مهربون اومده بود خونمون ، بنده ی خدا خیلی هم معذب بود ، همش میگفت شرمنده من بدون دعوت اومدم ، حلال کنید ، در حدی معذب بود که بسته ی شیرینی و میوه برنمیداشت ! ... منم برای اینکه راحت باشه کلی تحویلش گرفتم که این چه حرفیه ، این مجلسا مگه دعوتیه ، خیلی خوش اومدید ، مجلسِ امام حسینه ، مهمون امام حسین اید و این حرفا ... غافل از اینکه مامان اونه :|| یعنی توی عمرم این همه یه نفرو تحویل نگرفته بودم :||
اومده بود پی وی ، نوشته بود مامانم گفته چه دختر بانمک و مهربونی ! وقتی فهمیدم مامان اون بوده بلاکش کردم کلا ...
اولش عصبانی بودم ، خیلی هم عصبانی بودم ، خیلی خیلی خیلی عصبانی بودم ! واقعا حس خوبی نداشتم ... بعدش که آروم شدم کلی خندیدم ، با خودم فک کردم الان مامانه میگه چه دختر هولی ، چقد تحویل گرفت منو D; امیدوارم به مامانش گفته باشه که من اصلا روحمم خبر نداشته :(

+کامنت های خصوصی و کنکوری و مشاوره ای و اینا رو شب جواب میدم حتما :)

۳۴ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

دانشگاه نوشت :)

بسم الله مهربون :)

+طی این سه ترم ، دیروز برای اولین بار رفتم سالن ورزشی دانشگاه . یعنی وای بر من که تا حالا نرفته بودم :| اصلا فک نمیکردم این همه بزرگ و مجهز و جالب باشه ...

+دیروز که رفته بودم بیرون ، یکی از بچه هارو دیدم ، با یه ترم پنمجی اومده بود کافه ! اصلا به روی خودم نیاوردم ، حتی نگاهشونم نکردم که بخوام سلام و احوال پرسی کنم ! به من چه آخه ؟ والا به خدا . تازه تجربه ثابت کرده هرچی کمتر کنجکای کنی ، کمتر دردسر داری و میری به حاشیه ...

+تنهایی کافه رفتن خیلی خوبه . یه فرصت مناسبه که قشنگ فک کنی به زندگیت ...

+ سه تا استاد ، پاتولوژی رو درس میدن بهمون . این استاد جدیده یا نمیاد ، یا وقتایی که میاد نیم ساعت بیشتر درس نمیده ! امروز ساعت 8:20 اومد ، ساعت 9:10 هم کلاس تعطیل شد . بعد من دیگه کلاس نداشتم تا ساعت 1:15 که نوبت گروه ایمنی عملیمون بود ... دیگه برگشتم خونه ، باز دوباره واسه 45 دیقه رفتم دانشگاه :|

+تمام برنامه هام ریخته بهم . چه درس های دانشگاه چه غیر دانشگاه ! میان ترما چی بودن این وسط ؟ هرچی سعی میکنم مسلط شم به اوضاع نمیشه !

+و همچنان ذهن من آشفته و درگیر ... از تمرکزمم که دیگه نگم اصن :| 

+الهی که بخواین و بشه :) خیلی خیلی ممنونم از لطف و محبت دوستانی که حالم رو پرسیده بودن :)
۶ نظر ۹ موافق ۰ مخالف

فقط اون لحظه ای که با چشمای گرد شده صورتش رو چنگ میزد D;

بسم الله مهربون :)

هی داشت اذیت میکرد ، هی سر به سرم میذاشت ، هی میخواست یه چیزایی توی جمع بگه ، همش چشم و ابرو میومدم که بابا ببند :|| گرچه مطمئن بودم نمیگه ... ولی خب استرس آمیز بود ... خلاصه که رفته بود رو منبر و حرصم میداد ... هم خنده م میومد ، هم حرص میخوردم ، هم نگران بودم بین این همه پرچونگی یهویی یه چیزی نپرونه ... اونم این آدما به این تیزی !
موبایلش زنگ خورد ... نوشته بود کیان ! ... حالا میدونستم چند روزه منتظره که بهش زنگ بزنه D; موبایلشو برداشتم ، یه جوری التماس میکرد بده جواب بدم ، رد نکنی ، غلط کردم و ... که انصافا دلم واسش سوخت ... خودم جواب دادم D; با چشمای گرد شده وایساده بود رو به روم صورتشو چنگ مینداخت ، آروم میگفت پرواز مرگ من ، تورو خدا ، چیزی نگی  ... حالا خندمم گرفته بود ، نمیتونستم کنترلش کنم :-))
گویا عاشقی بد دردیه D; گفت آزاده خودش نیست ؟ گفتم دستش بنده شما لطف کنید یه ده دیقه دیگه زنگ بزنید ... قطع کردن موبایل همانا و مشت و لگد خوردن های من همانا ... خداشاهده همم درد میکنه حتی موهام d; 
جنبه ی شوخی داشته باشید بابا دی:

+حال دلتون خوب :)
۱۰ نظر ۱۴ موافق ۰ مخالف

هویجورات :))

بسم الله مهربون :)

+ پتانسیل اینو دارم که جزوه ی آناتومی و خودمو از پنجره پرت کنم پایین :| 

+کاش خودش بفهمه با بقیه برام متفاوته ... خیلی هم متفاوته ... خیلی خیلی متفاوت ! انقد که به خاطرش دارم خط قرمز های خودم رو هم دور میزنم ... سابقه نداره من این همه وقت بذارم برای حرف زدن با کسی :) حتی بهترین و صمیمی ترین دوستام ... اونم الان که این همه درس دارم ... کاش بدونه اینا رو ... بدونه فرق میکنه با همه !

+هنوز ناهار نخوردم :) از 6 صبح هم که صبحانه خوردم هنوز هیچی نخوردم ... رسما دارم غش میکنم دیگه ...

+انقد برنامه هام ریخته بهم و انقد پراکنده درس خوندم که دقیقا خودمم نمیدونم دارم چکار میکنم :| باید چند ساعت وقت بذارم تکلیفم رو با درسا و میان ترم ها مشخص کنم ...

+الهی که بخواین و بشه :)
۲۱ نظر ۸ موافق ۰ مخالف

سومین عمل ...

بسم الله مهربون :)

سومین عمل هم انجام شد ... انقد این مدت استرس کشیدم که به اندازه ی 20 سال پیر شدم ... باید منتظر بمونیم ببینیم چی پیش میاد :) ان شاالله که خیره ...
متتفرم از بیمارستان و محیطش و cuu ... اما تنها چیزی که بهش رسیدم اینه که در آینده همراه های بیمارو رو اجازه میدم برن cuu مریضاشونو ببینن :|

+موقت :)
+خیلی خیلی محتاج دعاهای خیرتونیم :)
+حال دلتون خوب :)

۱۱ موافق ۰ مخالف

گرچه جگر دوست ندارم :)

بسم الله مهربون :)

در این حد بیخیال و ریلکس که زنگ زدم داداشم اومده دنبالمون ، با مهدیه و نازنین اومدیم جگرکی :| اصلا هم انگار نه انگار کلاس ایمنی عملی داشتیم D;
دوست دارم این دوران دانشجویی و این بیخیالی ها و این روزهای خوب رو ... حتی اگه درس نخونم !

+کامنت ها رو بعدا جواب میدم :)
۸ نظر ۸ موافق ۰ مخالف
درباره من
زندگـی ، فهم نفهمیدن‌هاست
آسمان،نور،خدا،عشق،سعادت،

با ماست

در نبندیم به نور!
در نبندیم به آرامش پرمهر نسیم
زندگی رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من،
وزن رضایتمندیست !

"سهراب سپهری"

آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان