...اینجا زیر باران

آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من...

قشنگ همه ی شیرکاکاعو برعکس شد روی پیرهنش D;

/ بازدید : ۸۵
بسم الله مهربون :)

+ عاقا توی کلاس بودیم ، قبل امتحان ... مهدیه کنارم نشسته بود ، شیرکاکائو و کیک میخورد :|| در بطری شیرکاکائوش باز بود ، بعد تاکید کردم رنگ مانتوم روشنه ، این نریزه ... بعد خودش استرس داشت ، عصبی شد گفت باشه بابا ، الان کوفتش میکنم ، چند بار میگی D;
بعد نازنین صداش زد ، همین جوری بی توجه دسته ی صندلی رو داد بالا که بلند شه ، شیرکاکاعو برعکس شد روی مانتوی من >_< منم در حرکتی ناگهانی با دست شوتش (!) کردم جلو که مستقیم خورد به ارشیا که صندلی رو به روییم بود :(( قشنگ همش ریخت روی لباسش :||
نمیدونستم به همه ی این اتفاقایی که شاید 5 ثانیه بیشتر هم طول نکشیده بود و عکس العمل خودم بخندم ، یا بابت پیرهن ارشیا شرمنده بشم ، یا از دست مهدیه عصبی باشم D;
ولی خب در نهایت انقد خندیدیم که بشخصه داشتم غش میکردم :)

+همه ی کامنت های کنکوری و خصوصی رو جواب دادم ، فقط مونده دوتاش ، اونا هم ایشاالله فردا :)

+لبخند لطفا !
۸ ۱۰

خار ایلیاک کجای توراکسه دختر جان ؟! دی:

/ بازدید : ۹۸
بسم الله مهربون :)
تنها دانشجویی بودم که استاد گفته بود یک نمره ی منفی از امتحان میان ترمم کم کرده:|| رفتم اتاقش ، گفتم استاد چرا کم کردین ... گفت اتفاقا منتظر بودم بیایی ... خار ایلیاک کجای توراکسه ؟! خیلی جدی داشتم فک میکردم خار ایلیاک کجاست که گفت دیگه خیالم راحت شد که واقعا باید بهت نمره منفی میدادم D;
خار ایلیاک توی نواحیه لگنِ که ترم پیش داشتیم بعد من برای یکی از سوال های مبحث قفسه سینه نوشتمش :|| به خدا خودمم هنوز نمیدونم چطوری:|| نه انصافا چطوری ؟! O_O ... درسته آناتومی دوست ندارم و نمیخونم ولی نه در این حد دیگه :)) رسما حماسه آفریدم :)) تازه به هردوتا کلاسم گفته بود D; معروف شدم دی:
هی یادم میاد ، هی خنده م میگیره D;

+کامنت ها تایید شدن ، ولی خصوصی هارو هنوز جواب ندادم ... ببخشید :) فردا حتما حتما جواب میدم:)

+خیلی خیلی ممنون از لطف و محبت دوستانی که جویای حالم شدن ، به شدت مشغول امتحانام :)شبا تا 4 بیدارم ، 8 هم بیدار میشم :(( وقتی برای وبلاگ ندارم >_<

+ لبخند !
۹ ۱۲

التماس دعا + حلال کنید لطفا + ببخشید بابت کامنت ها :)

/ بازدید : ۱۰۶
بسم الله مهربون :)

إِلَهِی کَیْفَ‏ أَدْعُوکَ‏ وَ أَنَا أَنَا؟! وَ کَیْفَ أَقْطَعُ رَجَائِی مِنْکَ وَ أَنْتَ أَنْتَ؟!
خدایا چگونه تو را بخوانم و حال آنکه من منم ، و چگونه امیدم را از تو قطع کنم‏ و حال آنکه تو تویى ...

+دوستان خیلی التماس دعا ... خیلی خیلی :)
+امشب آخرین شب قدره ، لطفا منو از دعای خیرتون محروم نکنید ... اگه این مدت حرفی زدم یا چیزی گفتم که کسی ناراحت شده یا هرکسی به هر طریقی حقی گردنم داره ، لطف کنه به بزرگواریه خودش ببخشه و حلال کنه ...

+خیلی ببخشید بابت کامنت ها . هم خصوصی ها و هم عمومی ها :) در اولین فرصت جواب میدم
۵ ۱۰

هدیه :)

/ بازدید : ۱۶۶
بسم الله مهربون :)

با ذوق درمورد هدیه ای که گرفته بود حرف میزد ... چشماش برق میزد و میگفت بهترین هدیه ی عمرمه و خیلی دوسش دارم :)

فک کردم خب من بهترین هدیه ی عمرم رو هنوز نگرفتم :) و اگه قرار باشه یه روزی یه نفر بهم هدیه بده ترجیح میدم به سلیقه ی خودش و هرچی که خودش دوست داره باشه ! چون اگه من طرف مقابل رو دوست داشته باشم ، قطعا هدیه ش رو هم دوست دارم :) چرا اینو میگم ؟!
مثلا من هیچ وقت به رنگ آبی پررنگ برای روسری فک نمیکردم :)تازه بدمم میومد -_- ولی وقتی نرگس برام یه روسری آبی پررنگ با طرح های سفید خرید عاشقش شدم دی:

+شما بهترین هدیه ای که گرفتین چی بوده؟! 
+اگه قرار باشه هدیه بگیرید ، دوست دارید چی باشه ؟! :)

۱۶ ۱۲

شبیه اسکلا میشم که داداچ :||

/ بازدید : ۱۳۶
بسم الله مهربون :)

دیوونه ی وقتاییم که وسطِ بازی که حواسم نیست ، توی اوج هیجان و دوییدن هام ، توی یه فرصت کوتاه شالمو میکشی جلو و موهامو نامرتب میزنی زیر شالم و رسما شبیه اسکلا میشم دی: 

+به درجه ای از عرفان رسیدم که یه ساعت قبل اذان با اون درجه ی گشنگی و تشنگی میرم وسطی D; خداییش خوش میگذره *_* 

+عاقا به تصویب رسید ... قراره با الی جانم بزنیم تو کار دستبند و فروش و اینا D; سفارش اینترنتی هم پذیرفته میشود ^.^

+یعنی همش دارم به شنبه فک میکنم که بعد امتحان برم مهره و نخ و این جنگولک هارو بخرم *_* خدایی تمرکز درس خوندن ندارم دو نخطه d

+میخوام برای اونایی که دوسشون دارم اختصاصا دستبند درست کنم D; با سلیقه ی خودم ... اونا هم "باید" عاشق دستبندا بشن >_< همینه که هست دی:

+لبخند :)
۹ ۱۱

مصمم + ورزش شبانه *_*

/ بازدید : ۹۶
بسم الله مهربون :)
+ این آرامش ، این دل آروم ، این حال خوب نمیدونم منشاش چیه ... چرا با وجود این همه مشکلات و سختی ، حتی این همه مخالفت خونواده م و بحث های هرشب ولی من بازم آرومم ؟! حالِ دلم خوبه ؟!
در هر صورت الحمدلله :)
مصممم برای رسیدن ، برای به دست آوردن ... انقدی که بی طاقت شدم :) صبر و تحملم کم شده ... دلم میخواد زودتری این امتحانای کوفتی بگذرن و تابستون بیاد غوغا کنم *_* 

+گفت بیا باهم بریم کلاس زبان خصوصی :) بلافاصله گفتم یه درصد فک کن من بیام کلاس زبان :|| دوست ندارم این درس رو ! بعدش فک کردم که لازمم میشه برای این چیزی که میخوام ... به خاطر همین دوباره گفتم نه میام منم D; خلاصه که قراره دوتایی بریم از بعد امتحانا :)

+فقط منم که هر چند وقت یه بار همه ی اهنگ های موبایل و لپ تاپ و همه چی رو پاک میکنم ، یه سری جدید دانلود میکنم یا بقیه هم مث منن ؟! :|

+هر شب ساعت یازده اهل منزل رو مجبور میکنم منو ببرن پارک بدوام :)) خیلی خوبه *_* اولا که ماه رمضونه ، ریسک اضافه وزن رفته بالا :| ثانیا ادم همه ی انرژی های روزش تخلیه میشه :) تازه خسته میشی و یه خواب راحتم داری دی:
اهل منزل میان میشینن چای و میوه میخورن ، منم میرم ورزش و میدوام :) ورزش شب خیلی خوبه ... 

+همینا :) لبخند لطفا !


۴ ۱۳

به حق مسابقه های ندیده و نشنیده :|| پولارو چرا آتیش میزنی :|

/ بازدید : ۹۸
بسم الله مهربون :)

مسابقه ی آتیش پول گذاشته بودن ... با غرور و افتخار فیلمشو بهم نشون داد ... به هزارتومنایی که همین جوری دونه دونه دود میشدن نگاه میکردم و فک میکردم چند نفر هستن که محتاج این پولان ؟! هزارتومن این آتیش میزد ، هزار تومن اون -_-
امیر بهش گفت تو مالک حقیقه این پولا نیستی که اینجوری آتیششون میزنی . بعدا باید بابت ریال به ریالش جواب پس بدی .
اونم گفت زحمت کشیدم به دست آوردم ... مال خودمه ، هرجوری دوست داشته باشم استفاده میکنم :||

+به حق چیزای ندیده :| والا من یه درصدم فک نمیکردم همچین مسابقه ای اختراع کنن ! چی میشه گفت واقعا ؟!

+موقت !

+لبخند :)
۶ ۹

بیایید از حس های خوب زندگیمون حرف بزنیم ، باشه ؟! :)

/ بازدید : ۱۶۵
بسم الله مهربون :)
حس خوب مث :

+مث وقتی که میبینم هنوزم عکسم بک گراند موبایلشه *_*
+مث وقتایی که ساعت ها با آزاده و نرگس چرت و پرت میگیم و میخندیم :)
+مث آخر شبهایی که از شدت خستگی دارم بیهوش میشم ولی از تلاشم راضیم :)
+مث وقتایی که پی ام میده !
+مث وقتایی که فک میکنم به سال دیگه این موقع :)
+مث وقتایی که داداشم با ذوق به دوستاش معرفیم میکنه و نورافکن روشن شده توی چشماشو موقع گفتنِ پزشکی میخونه رو میبینم !
+مث وقتایی که عمدا نمیخوام به حرفش گوش بدم و دوست دارم سر به سرش بذارم :)
+ مث خوردن یه لیوان آب انبه ی خنک و پر یخ ...
+مث دعوت شدن به یه تئاتر !
+مث بیرون رفتن با نازنین و مهدیه و خندیدن تا سر حد مرگ !
+ مث دوییدن های اخر شب توی همین خیابون جلوی خونمون :)
+مث فیلم دیدن با داداشم و زدن تو سر و کله ی همدیگه :))
+مث وقتایی که اون مانتو سفیده با شال صورتیه رو میپوشم :)
+مث خوندن توضیحاتی که برام مینویسه !
+مث جر و بحث های رئالی و بارسایی :)
+مث وسط بازی های وسط کوچه ی خونه ی امیر اینا :)
+مث وقتایی که برای یه دونه لواشک میفته دنبالم D;
+مث خوردن یه عالمه گیلاس خنک !
+مث یه لیوان شیرطالبیه خوشمزه :))
+مث خوردن شیش تا بامیه با چای افطار *____* 
+مث وقتایی که با الی جانم در مورد بلاگ و بلاگستان و اهالیش حرف میزنیم D;

++ شما بگید :)) مث چی ؟!

+ :)
۱۷ ۱۱

گناه من اینه که مث بچه های فامیل بدون عقل و فکر و مث ربات "چشم" نمیگم !

/ بازدید : ۱۱۷
بسم الله مهربون :)
تقریبا تا دوران ابتدایی شبیه خونواده م بودم . از نظر طرز تفکر و عقاید و خیلی چیزهای دیگه و حتی علایق . کلا توی هر زمینه ای پیرو خونواده م بودم بدون اینکه خودم فک کنم واقعا من خودم چی دوست دارم ؟ من خودم چطور فک میکنم و ... برعکس خیلی از بچه های دیگه و بخصوص فامیل ، هرچی بزرگتر میشدم مستقل تر و متفاوت تر میشدم . بیشتر فک میکردم و به این نتیجه میرسیدم که خب علاقه ی من یه چیز دیگه ست ، سلیقه ی من یه چیز دیگه ست ، عقیده ی من یه چیز دیگه رو میگه . این تفاوت روز به روز هم بیشتر میشد . کم کم تبدیل شدم به شیطون ترین و حرف گوش نکن ترین و یه دنده ترین و البته موفق ترین بچه ی فامیل دی: بر خلاف اون دخترعمه و پسرعمه ی های لوسم شخصیت محبوبی نداشتم D; چرا ؟! چون بزرگترا هرچی میگفتن من مث اونا "چشم" نمیگفتم ! بدون اینکه خودم فک کنم یا بخوام تحلیل کنم مسئله ای رو :||
 خب نمیتونم بگم هیچ مشکلی هم پیش نمیومد . چون واقعا اینطور نبود . با اهل منزل زیاد بحثم میشد . البته نه اینکه دعوا کنیم یا حرمتی بشکنه یا من بخوام حاضر جوابی کنم . ولی بابت کارها و تصمیماتم دلیل میخواستن . میگفتن باید پشت تک تک تصمیم هایی که داری دلیل باشه ، عقل باشه ، منطق باشه ! تا اینجا مشکلی نبود . جلسه ی 1+2 برگزار میشد ، حرف میزدیم به نتیجه میرسیدیم . ولی بعضی تصمیم ها عقلی نیستن ! دلیَن ! آدم با دلش ، با احساسش تصمیم میگیره بره دنبال یه چیزی . خیلی تصمیم ها از علاقه و روحیات آدم منشا میگیره . اینجور وقت ها همیشه به مشکل میخوریم . بدجوری هم به مشکل میخوریم دی: چون سلیقه ی من با خونواده م زمین تا آسمون متفاوته . چیزایی که از نظر من دوست داشتنین ، جذابن ، از نظر اونا وقت تلف کردن و کار بیهوده ست !
البته درک این قضیه برای من خیلی راحته ، چون متقابلا یه چیزایی برای اونا مهمه که برای من به اندازه ی سر سوزنی هم اهمیت نداره ! به خاطر همین وقتایی که مخالفت میکنن درک میکنم ...
اوایل خیلی میخورد توی ذوقم . اعصابم بهم میریخت و همیشه فک میکردم که خب چرا باید اینجوری باشه ! دلیل نمیشه چیزی که از نظر اونا بیهوده ست واقعا بیهوده باشه ! و این دلیل نمیشه چون اونا یه چیزی رو دوست ندارن منم نرم دنبالش ... و فک میکنم طی این بیست سال و خورده ای که از خدا عمر گرفتم بیشتر از هزار بار این جمله رو بهشون گفتم >_<
ولی کم کم رسیدم به مرحله ای که خودم میرم رو به روی اهل منزل ، خیلی ریلکس لبخند میزنم ، نیشمم از این بناگوش تا اون بناگوش باز میکنم و ^_____^ طوری وار میگم اهل منزل گرامی پیشاپیش میدونم با چیزی که میخوام بگم مخالفین ، بیهوده ست ، سودی نداره ، به علم من اضافه نمیکنه ، وقتم رو تلف میکنه و من میتونم از وقتم مفید تر و علمی تر استفاده کنم و غیره و غیره و غیره ولی من این تصمیم رو دوست دارم ... لذا حمایت کنید دی: حمایتم نمیکنید حداقل تخریب نکنید D;
خب قیافه شونم این وقتا خیلی دیدنیه که بسم الله ، خدا رحم کنه ، این باز میخواد چکار کنه D; خلاصه این جوری میشه که من یه هدفی رو بر خلاف میل خونواده م دنبال میکنم :)
دیشبم یه چیزی گفتم بهشون ، بعد به شدت مخالفت شد :|| به همین برکت قسم :|| ولی خب این چیزی از مصمم بودنِ من کم نمیکنه :)
من یه آدمِ مستقلم که خودم میتونم برای زندگیم تصمیم بگیرم دی: میگفتن میبینیم اون روزی رو که تو سرت بخوره به سنگ ؟! که عاقل بشی ؟!

خب از نظر اهل منزل من یه دختر عجیب غریبم که هیچ کدوم از تصمیماتش مث بقیه دخترا نیست و داره اشتباه میکنه ! ولی خب تا اینجا برخلافِ همون بچه های حرف گوش کن و رباتِ فامیل نه تنها اشتباه نکردم بلکه خیلی هم موفق بودم . تازه جوری هم زندگی کردم که خودم میخواستم و از زندگیم لذت برم :))

+متن طولانیه :) از احد ناسی انتظار خوندن ندارم :) میتونید از وقتتون مفیدتر استفاده کنید دی:

+لبخند عاقا :)

۱۱ ۹

حالا مثلا آشپزی بلد نباشیم چی میشه ؟! دی:

/ بازدید : ۱۱۵
بسم الله مهربون :)
یعنی من هرچی هنرِ درس خوندن و تست زنی و شکارِ نکته های پنهانِ کتاب و اینا رو دارم ، برعکسش هنر آشپزی ندارم :|| به همین برکت قسم دی:
و به نظرم هرکی تونست کتلت رو جوری سرخ کنه که دو طرفش کاملا سرخ بشه ، توشم خام نباشه و البته نشکنه هم ، میتونه ادعای آشپز بودن کنه D;
عاقا برید چند تا تست سینماتیک و دینامیک بیارید رو هوا میزنم ، چیه این آشپزی D;

+میفرماد :
گویند چرا تو دل بِدیشان دادی ؟
وَالله که من ندادم ، ایشان بردند !

مخاطبش هم آب انبه ایه که امروز خریدم و از الان زل زدم به یخچال تا افطار :| :))

۱۴ ۱۰
About Me
« اَلَا اِنَّ اَوْلِیآءَ اللهِ لَا خَوْفٌ عَلَیْهِمْ وَ لَا هُمْ یَخْزَنون»
(سوره یونس، آیه 62)
آگاه باشید که دوستان خدا نه می ترسند و نه اندوهگین می شوند.
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان