...اینجا زیر باران

آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من...

خیلی عجیب بود !

بسم الله مهربون :)


با الف حرف میزدیم درمورد به اصطلاح (!) شاخ های اینستا . وسط حرفاش گفت من هیچکدومو فالو نمیکنم و نمیبینم . بهش گفتم میدونم این چیزا از تو بعیده کاملا ولی منم فالو نمیکنم ، گاهی گذرا برای خندیدن میرم میبینم ‌...

گفت نه ، نمیخوام توی اون دنیا بابت حمایت یا تشویق این افراد به خدا جواب پس بدم ! فالو کردن ، لایک کردن ، خوندن گذرا شون رو هم حتی کار اشتباهی میدونم !


از عصر رفتم تو کما هنوزم به حالت عادی برنگشته م ! کاری به درست یا غلط بودن حرفش یا موافق و مخالف بودن خودم ندارم ولی شنیدن این حرفا انقدری از الف بعید بود که پرواز کردنِ فیل بعیده !

هیچ وقت هیچ حرف یا رفتاری مبنی بر معتقد بودن ، مذهبی بودن و کلا اینجور چیزا نه ازش شنیدم و نه دیدم ...

از عصر یه خوره افتاده به جونم که نکنه من درست نمیشناسمش ؟ احساس میکنم همه ی شناختم به 10 درصد هم نمیرسه . انگار یه ابعادی داره که تازه داره نشون میده ... به شدت درموردش کنجکاو شدم ...


+ الهی که بخواین و بشه :)

۱۳ موافق ۰ مخالف

روزت مبارک ، من :))

بسم الله مهربون :)


همیشه اولین تبریک ها برام جذاب تر و خاص ترن . نمیدونم چرا :)

امسال هم از چند روز قبل همه ش منتظر بودم ببینم اولین تبریک رو کی بهم میگه و خب خودش بود :) دو روز پیش اومد خونمون ، همون دم در تبریک گفت و هدیه شو داد و رفت . گفت دارم میرم تهران یکم نیستم ، از الان روزت مبارک :) دیشب هم به محض اینکه ساعت دوازده شد پیام داد ... گفت یکم شد و جدی جدی اولین تبریکت شدم دیگه =))

از بقیه ی دوستامم کلی تبریک گرفتم ، تگ شدم ، هدیه گرفتم و ... دوستایی که فوق العاده هیجان زدم کردن و من از همین تریبون ازشون تشکر میکنم :)) الی ، علی ، mn جان ، تینا ، نسیم ، زهرا و ... 

از بین همه ی هدیه ها و تبریک هایی که گرفتم اینو بیشتر از همه دوست داشتم که دو روز پیش به دستم رسید . اگه خواننده ی قدیمی اینجا باشید میدونید که من زودتر از مناسبت کادومو باز نمیکنم ، دو روزه منتظرم ببینم چی توی این جعبه ی مخملی و قرمزِ دلبره  =)))))


یه مرغ آمین هم هدیه گرفتم که خب راستش هیچ وقت دوست نداشتم مرغ آمین هدیه بگیرم ... نمیدونم چرا ، ولی خیلی قشنگه *_*

این روز رو تبریک میگم به همه ی پزشک ها و دانشجوهایی پزشکی و البته دوستانی که امسال قبول میشن . امیدوارم سال بعد هم تبریک بگم به همه ی دوستانی که آرزوی این رشته رو دارن ...

بعد از ظهر جشن و دورهمی داریم با دوستام ، مث بچه های پنج ساله از همین الان دوست دارم آماده شم برم *_* مطمئنم کلی خوش میگذره ... هدیه های جدید هم میگیرم D;


+ الهی که بخواین و بشه :)

۱۶ نظر ۱۴ موافق ۰ مخالف

این همه از بدی پزشکی گفتم ، این بار از شیرینیش بگم :)

بسم الله مهربون :)


امروز اولین تجربه ی کار عملی من بود و خب باید بگم فوق العاده بود :)

اقای ب بهم پیام داد ، گفت یه طرح ویزیت رایگان هست برای مناطق محروم و محله های فقیر نشینِ شهر ، بیا کمک . بهش گفتم من که معاینه بلد نیستم ، فقط قند و فشار بلدم چک کنم که خب گفت همون قند و فشار خودش کلی کمکه :)

خلاصه من دیروز روپوشم رو شستم و اتو زدم ، برای امروز ساعت 8 . صبح بیدار شدم یه صبحونه ی کامل خوردم و رفتم . هیچکدوم از بچه ها رو نمیشناختم ، دکترها و دندونپزشک ها که هیچی کلا ، حتی بچه های ترم بالایی هم برام آشنا نبودن ولی با استقبالِ به شدت گرمشون رو به رو شدم :) هنوز سلام احوال پرسیم تموم نشده بود که اقای ب درو باز کرد و همه یهو اومدن تو . انقد شلوغ شد که حتی فرصت نشد روپوشم رو بپشوم :))))

من خودم به تنهایی 167 تا قندخون چک کردم و برای 81 نفر فشار خون گرفتم . بعدشم دکتر ها ویزیت میکردن و اگه لازم بود دارو مینوشتن ... 

بی نهایت شلوغ بود . هم هول شده بودم همم اتفاقات خنده دار میفتاد باعث میشد بخندم ، همزمان کلی پیرزن و پیرمردِ گوگولی مگولی هم دورمو گرفته بودن و هی از درداشون شکایت میکردن . اولش واقعا هول شده بودم ، ولی بعد چند دیقه مسلط شدم و تونسته م اوضاع رو کنترل کنم :)

دو نفرم باهام دعوا کردن که البته هنوزم نمفهمیدم چی شد D; یکی شون هم که اصن کاف فشارسنج رو با عصبانیت از دستم گرفت و همزمان که با لهجه غلیظ محلی غر میزد به زور کافو بست دور دستش ، اصصصصلا هم به من یا بقیه ای که توی نوبت بودن توجه نکرد D;

یکیشونم یه اقایی بود که وقتی سوزن رو زدم به دست همسرِ باردارش ، همسرش بدجوری تکون خورد ، نزدیک بود اقاهه ببنده بیخ گوشم :|| والا این سوزن انقد کوچیکه که اصن حس نمیشه ، ولی یهویی داد زد سرم ، منم فقط با چشمای خندون نگاهش کردم ، واقعا کاری از دستم برنمیومد :))

دلم برای اون پیرزن ها و پیرمردهای گوگولی که کلی دعای خیر کردن غش و ضعف میرفت ، بعضی هاشون حتی با لحن التماس آمیز میگفتن تو رو خدا آروم بزنی دخترم ، منم میگفتم خاله درد نداره که ، مث گاز مورچه ست دی: انگار داشتم با یه بچه ی پیش دبستانی حرف میزدم D;

تجربه ی فوق العاده ای بود واقعا . هم توی قند و فشار گرفتن استاد شدم و هم ارتباط با ادم های مختلف رو یاد گرفتم . بچه ها و ترسشون ، بزرگترا و عصبانیتشون ، باردار ها و بی حوصلگی شون ، مریض ها و آشفتگی شون ، ادم های پیر که گوش های سنگین داشتن و باید کلی داد میزدم تا متوجه بشن و ...

اما خب الان کمرم در حال نصف شدنه ، فک کنم باید یه هفته ای بخوابم تا خستگی ش جبران شه =)))))


+ الهی که بخواین و بشه :)

+آدرس کانال هم برای دوستانی که گفته بودن فرستادم ، به جز دوستانی که آیدی یا ایمیل داده بودن ، ببخشید برای من امکانش نیست ...

۱۵ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

کانال تلگرام :)

بسم الله مهربون :)


یه کانال تلگرام زدم که فکر میکنم تا آخر تابستون یه چیزایی رو اونجا بنویسم :)

درمورد کنکور هم ممکنه یه مطالبی رو بنویسم . اگه دوست داشتین بگین که لینک رو بفرستم :)


+ موقت !

۲ نظر ۱۰ موافق ۰ مخالف

یه به درک بزرگ بگو و رد شو *_*

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

پیرو قدم اول D;

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

خیلی کرگدن بودم به خدا :)))))))

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

قدم اول .

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید

اولین باره دارم تجربه ش میکنم و وحشتناکه واقعا !

بسم الله مهربون :)

آخرین باری که انقدر حالم بد بوده تابستونی بود که کنکور قبول نشده بودم . ناراحتیم هم دو سه روز بیشتر نبود ! قبل ترش فک کنم سوم راهنمایی بودم که فک میکردم آزمون مرحله دوم تیزهوشان قبول نمیشم و کلی غصه خوردم !
دیگه یادم نمیاد زیاد ناراحت بوده باشم !

اما حالا تقریبا یک ماهه که حالم بده و خوب نمیشم . دست و پا میزنم برای خوب شدن و خوب نمیشم . یه چیزی مدام اذیتم میکنه . یه غم مبهم که انگار تیکه تیکه جمع شده گوشه ی دلم . من اصلا مواظب خودم نبودم ، من خودمو ندیدم ! با الف برای بار دوم در مورد این موضوع حرف میزدم ، گفتم نمیدونم باید از چی بگم ، قبلا هم گفتم بهت که نمیتونم بگم به این دلیل خاص ناراحتم ، همه چی انگار کم کم جمع شده و حالا داره خفه م میکنه ... 
شرو کردم به فکر کردن و ناراحتی هام از چشمام میزد بیرون . 
اخرین بار کی گریه کردم ؟! یادم نمیاد واقعا . پیش خودم معذب بودم ، خجالت میکشیدم از خودم . نمیدونم چه بلایی سر خودم آوردم ، نمیدونم اون پرواز پرآرامش و قوی چی شد ، ولی فک میکنم دچار بی ارزشی شدم . چیزی که هیچ وقت دچارش نشده بودم و اولین باره دارم تجربه ش میکنم . خیلی وحشتناکه !! خیلی زیاد ...
من حتی الانم معلقم ، حتی خودم رو هم دیگه باور ندارم ... خسته م ، زیاد ، خیلی زیاد ...

+ :)

هویجورات :)

بسم الله مهربون :)


+ دیشب تا صبح همه ش خواب های ترسناک میدیدم و بیدار میشدم . سابقه نداشته این همه خواب وحشتناک ببینم و بپرم ! توی خوابم همه ش میخواستم داد بزنم ، انگار یه نفر گلومو گرفته بود و نمیذاشت . خیلی حس بدی بود ، یه جوری شده بود که نزدیکای صبح که برای بار هزارم پریدم دیگه دلم نمیخواست بخوابم !


+ فردا 8 تا 12 کلاس دارم ، 10 تا 12 کلاس بیرون دارم ، 10 تا 12 جلسه هم دارم :| کاش من ، چند تا من بودم ، یکمون میرفت دانشگاه ، یکیمون میرفت کلاس ، یکی مونم میرفت جلسه :)) ولی خب در نهایت تصمیم گرفتم 8 تا 10 برم دانشگاه بعدشم سریع خودمو برسونم جلسه گرچه یقینن کلی دیر میرسم ، فاصله ش زیاده ...


+ از دو روز پیش تا الان مدام دستم درد میکنه . واقعا سلامتی نعمتیه وصف نشدنی . یه درد ساده دو روزه آرامش رو از من گرفته ! وای به حال مریضی های بزرگ تر ...


+ نمیفهمم امسال چجوری بود که درصدا همه عالی بود ، رتبه ها افتضاح :| یعنی من کارنامه ی بعضی بچه ها رو میبینم باور نمیکنم این رتبه برای این درصدا باشه ! خیلی ظلمه به خدا ، خیلی ها ! 


+ الهی که بخواین و بشه :)

۵ نظر ۶ موافق ۰ مخالف
درباره من
خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره، این یک رابطه‌ی دو طرفه است :)

مصطفی_مستور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان