...اینجا زیر باران

آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من...

تو شهری که تو نیستی ، خیابون شده خالی دی:

بسم الله مهربون :)


اول صبحی الف زنگ زده ، هنوز سلام نداده شرو کرده به خوندن تو شهری که تو نیستی ، خیابون شده خالی ، قشنگ تا وسطاشم خوند d; میگه تهران امروز قشنگ تر شده ، بوی گل میده ، هواش یه هوای دیگه ست ، میدونه تو میخوای بیایی ... خندم گرفته بود ، بیشتر از هرچیزی همیشه لحنِ جدیه شوخش (!) آدمو میخندونه :)


هنوز هیچ کاری نکردم . نه تنها ساکم رو نبسته م ، بلکه هنوزم چسبیدم به تختم :| احتمالا 6  عصر تهران باشم ، امشب هم تنها وقت خالیه الفه و من حتما باید برم ببینمش . امیدوارم همه چی جفت و جور شه و مشکلی پیش نیاد . نمیتونم انکار کنم کلی نگرانم . پشت این آرامش ظاهری و شوخی هاش الان کلی عصبانیت و دعوا هست ... همیشه همین جوریه ، تا قبل بحث اصلی نمیتونی بفهمی چقدر دلخور و ترسناکه .

باید هم در مورد علوم پایه ازش راهنمایی بگیرم ، هم در مورد این همه اتفاق های پیش اومده باهاش حرف بزنم . مطمئنم کلی حرف داره ، از الان خودمو آماده کردم آرامشم رو حفظ کنم و واقعا امیدوارم که بتونم !


+ تنها بدیه این مسافرت ها اینه که دلم برای اهل منزل تنگ میشه وگرنه بسیار خوشحالم یه هفته ای دانشگاه نمیرم :)

+ الهی که بخواین و بشه :)


درباره من
خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره، این یک رابطه‌ی دو طرفه است :)

مصطفی_مستور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان