...اینجا زیر باران

آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من...

من مینویسم داداش بزرگ اما تو بخون حمایت گر بزرگ ...

بسم الله مهربون :)

دیشب بعد از مدت ها رفتم اتاق داداش بخوابم ، شاید دو ماهی میشد نرفته بودم . یه نگاه طلب کارانه ای انداخت گفت خیلی پرویی که وقتی حالت بده میایی اینجا بچه :) تا ساعتای سه کلی مسخره بازی درآوردیم و به مسخره بودن زندگی و دنیا خندیدیم . چقدر ممنونش بودم که چیزی نمیپرسید و اصلا به روم نمیاورد :) امروز صبح توی حیاط وقتی داشتم کفشامو میپوشیدم اومده میگه دیشب نمیخواستم چیزی بگم ، بعدا باید حتما برام تعریف کنی همه چی رو ، عکس هم بدی جنازه که نه ولی به جون آجی کتلت شده شو تحویلت میدم ، لحنش انقد خنده دار بود که هنوزم دارم میخندم D;

درباره من
خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره، این یک رابطه‌ی دو طرفه است :)

مصطفی_مستور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان