...اینجا زیر باران

آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من...

اولین باره دارم تجربه ش میکنم و وحشتناکه واقعا !

بسم الله مهربون :)

آخرین باری که انقدر حالم بد بوده تابستونی بود که کنکور قبول نشده بودم . ناراحتیم هم دو سه روز بیشتر نبود ! قبل ترش فک کنم سوم راهنمایی بودم که فک میکردم آزمون مرحله دوم تیزهوشان قبول نمیشم و کلی غصه خوردم !
دیگه یادم نمیاد زیاد ناراحت بوده باشم !

اما حالا تقریبا یک ماهه که حالم بده و خوب نمیشم . دست و پا میزنم برای خوب شدن و خوب نمیشم . یه چیزی مدام اذیتم میکنه . یه غم مبهم که انگار تیکه تیکه جمع شده گوشه ی دلم . من اصلا مواظب خودم نبودم ، من خودمو ندیدم ! با الف برای بار دوم در مورد این موضوع حرف میزدم ، گفتم نمیدونم باید از چی بگم ، قبلا هم گفتم بهت که نمیتونم بگم به این دلیل خاص ناراحتم ، همه چی انگار کم کم جمع شده و حالا داره خفه م میکنه ... 
شرو کردم به فکر کردن و ناراحتی هام از چشمام میزد بیرون . 
اخرین بار کی گریه کردم ؟! یادم نمیاد واقعا . پیش خودم معذب بودم ، خجالت میکشیدم از خودم . نمیدونم چه بلایی سر خودم آوردم ، نمیدونم اون پرواز پرآرامش و قوی چی شد ، ولی فک میکنم دچار بی ارزشی شدم . چیزی که هیچ وقت دچارش نشده بودم و اولین باره دارم تجربه ش میکنم . خیلی وحشتناکه !! خیلی زیاد ...
من حتی الانم معلقم ، حتی خودم رو هم دیگه باور ندارم ... خسته م ، زیاد ، خیلی زیاد ...

+ :)
درباره من
خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره، این یک رابطه‌ی دو طرفه است :)

مصطفی_مستور
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان