...اینجا زیر باران

آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من...

کلا همیشه باید یه بلایی سر من بیاد :|

بسم الله مهربون :)


امروز بعد از مدت ها بالاخره با دوستام هماهنگ شدیم بریم بیرون . هر دفعه یکی مون نمیتونست انقد که کلاس ها و برنامه هامون متفاوت بود ...

لحظه ی اخر که دیگه داشتیم خداحافظی میکردیم چشممون خورد به یه وسیله تفریحی و گفتیم اینم سوار شیم بعد بریم ... یه لحظه که چرخید "ن" و "م" هر دوتا خم شدن ، خودمم خم شده بودم ، تمامِ فشارِ وزن و سنگینیِ سه تامون روی دستم بود ، از اون طرف هم دستم به میله ی آهنی چسبیده بود ! 

یه دردی پیچید توی آرنج و دستم که هیچ وقت هیچ دردی با این شدت رو تجربه نکرده بودم . واقعا احساس میکردم دستم فلج شده ، کلی خودمو کنترل کردم گریه نکنم ولی آخرش نتونسته م !

وقتی که رسیدم خونه تمام دستم کبود شده بود ، کلی هم درد داشت . رفتیم بیمارستان عکس گرفتیم خداروشکر نشکسته ولی دکتر میگفت ضرب دیده ، تا مدت ها ممکنه درد بگیره ، باید کمتر ازش استفاده کنی ...

حالا خوبه خداروشکر دست چپمه ، ولی واقعا درد وحشتناکی بود ! کلا هر دفعه میریم بیرون من باید یه بلایی سرم بیاد ! همیشه ساعت 3 و 4 میخوابم ولی انقد مسکن خوردم که از الان خوابم میاد :)


+الهی که بخواین و بشه :)

درباره من
خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره، این یک رابطه‌ی دو طرفه است :)

مصطفی_مستور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان