...اینجا زیر باران

آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من...

دوست قدیمی ...

بسم الله مهربون :)


دیشب که حرف میزدیم بین تعریف هامون چندبار پرسید فردا دانشگاه کلاس دارم یا نه . امروز یازده و نیم زنگ زد گفت ورودی دانشکده پرستاری ام بیا ببینمت !

تا لحظه ای که رفتم دیدمش همه ش فک میکردم سرکار باشم :) ولی اومده بود ، با یه عالمه لواشک خونگی که مامانش زحمت کشیده بودن . هم خیلی ذوق زده شدم ، هم هیجان زده . خیلی وقت بود اینجوری از ته دل خوشحال و غافلگیر نشده بودم .

هنوز ننشسته بودیم که فورا پرسید بوفه ی اینجا کجاست ؟ بعدشم خیلی ریلکس گفت گشنمه مهمونم کن ، چای هم حتما میخوام =) تواضع و افتادگیش فوق العاده ست . همیشه خودشه ، خوده خودش ، با اینکه یکی از موفق ترین آدم هاییه که میشناسم .

گفت خیلی وقت بوده میخواستم بیام ببینمت اما نمیشده ، حالا که بعد اعلام نتایجه بهترین موقع بوده ، دیشب هم میخواستم درموردش حرف بزنم اما صبر کردم ، حالا بگو ببینم اوضات چطوره :))

مثل خیلی های دیگه فورا نپرسید خب چی شد ؟! چند شدی ؟! درصدهات چندن ؟! کلی حرف زدیم ، خندیدیم ، ناهار خوردیم ، تازه باز هم نپرسید رتبه ت چند شده ؟ درصد هات چطوره ؟ اول از اوضاع و احوالم پرسید ... 

حرف ها و نصیحت های امروزش برای همیشه یادم میمونه ، همیشه با دیدگاهی خیلی متفاوت تر از خودم به مسائل نگاه میکنه ، همین باعث میشه کلی دیدم بازتر شه ، بهتر درک کنم ، بهتر تصمیم بگیرم ، کمتر ناراحت باشم ...


+ الهی که بخواین و بشه :)

درباره من
خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره، این یک رابطه‌ی دو طرفه است :)

مصطفی_مستور
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان