...اینجا زیر باران

آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من...

خدایا پناه بر تو !

بسم الله مهربون :)


رفته بودم کتابخونه ، میخواستم میم رو ببینم . توی محوطه منتظر بودم ، یه دختری اومد نشست روی نمیکت . چند دیقه گذشت ، وسایل کیفش رو ریخت روی نیمکت ، آستری کیفش رو اورد بیرون و شرو کرد به شکافتنش :||||

مونده بودم میخواد چیکار کنه ، یه ذره شو که شکافت یه گوشی ساده از توش دراود !!!!!!!!!! به یه نفر زنگ زد و شرو کرد به صحبت کردن .

میم اومد ، جزوه هارو ازش گرفتم ، کلی حرف زدیم ، داشتیم فیلم هارو میریختیم روی فلش ، که دختره برگشت .

باز موبایل رو گذاشت زیر استری کیفش و با نخ و سوزن دوختش و رفت !!!!! یعنی من الانم :|| طور دارم این متن رو تایپ میکنم که پنهان کردن موبایل با این روش به عقل جن هم نمیرسه !

میم میگفت هیچ وقت درس نمیخونه ، یا میخوابه یا با موبایل حرف میزنه ... 

بماند که داره چه ظلم بزرگ و جبران ناپذیری در حق خودش و آینده ش میکنه ، من دلم به حال اون پدر و مادری میسوزه که به این بچه اعتماد کردن و فک میکنن بچه شون میاد کتابخونه درس بخونه :(

البته شاید پدر و مادرش هم مقصر باشن ، انقد که این بچه توی خونه احساس امنیت نداشته باشه ، بیرون خونه و پنهانی کاراش رو انجام بده . شایدم پدر و مادره خوبن ، بچه خودش سر به راه نیست =|

نمیدونم ولی هرچی بود خیلی حس بدی داشت دیدن دختری توی این وضع و با این شرایط ... 


+ الهی که بخواین و بشه :)

۷ نظر ۱۱ موافق ۰ مخالف
آسـوکـآ آآ
۰۳ تیر ۲۳:۵۵
ناراحت شدم
ولی خدایی به عقل جن هم نمیرسه:-D

پاسخ :

خیلی عجیب بود اسوکا ، خیلی ها :)
الهه ...
۰۴ تیر ۰۰:۰۴
یه دختری بود تو هم دوره ای های مدرسه مون، با یه پسره دوست شده بود و باباش هم وقتی فهمید اومد مدرسه و حسابی دعواش کرد. همین جوری کارای پنهونی می کرد. پدر و مادرش هم فرستاده بودنش یکی از بهترین مدارس شهر که درس بخونه. نمی دونم بعدش چه اتفاقی افتاد، ولی اون دختر با اون پسر ازدواج کرد.وقتی سوم دبیرستان بود. الانم بیشتر از ۵ ساله با هم دارن زندگی می کنن. یه بچه هم تو راه دارن. و خیلی هم خوشبختن. همون آدم اگه درس می خوند شاید یه جای بهتری قبول هم می شد، ولی احتمالا به اندازه ای که الان شاده، شاد نبود.
من نمی دونم کار درست چیه، ولی مسیر مناسب برای هر فرد، متفاوته.

پاسخ :

درسته الهه جان :)
امیدوارم برای این دختر هم خیر پیش بیاد :)
F_ Young
۰۴ تیر ۰۰:۰۷
یعنی آدمهای سازمان سیا و اف بی ای هم اینطور ریزه کاری نمیکنن:|
ای خِدا خودت کمکش کن.

پاسخ :

من هنوزم متعجبم از کارش ! خیلی جالب بود ، خیلییییی
ان شالله خیر پیش میاد براش :)
نسیم 🍃
۰۴ تیر ۰۰:۲۵
منم امروز به این نتیجه رسیدم آقایی که کمد های خونمو ساخته عضو سازمان جاسوسی چیزی بوده .
یه مخفیگاه متروکه طبقه بالا کمدم جاساز شده که من بعد ۴ سال تازه کشفش کردم !!!
جان ؟
به بحثتون ربطی نداشت ؟ برم هر چی زودتر ؟؟ چَش چَش

پاسخ :

4 سال از همچین جای خفنی بی خبری بودی :)) ای دریغا :))
البته من نمیفهمم چی رو مثلا باید پنهان کرد همچین جاهایی ، واقعا هرچی فک میکنم چیزی برای قایم کردن ندارم من خودم ~_~
نه اقا ربط داشت ، همه چی به همه چی ربط داره اصن d;
آقای هرمیت
۰۴ تیر ۰۸:۵۶
به هر حال به نظر من با دیدن یه صحنه نمیشه قضاوت کرد! :)
هر چند قضاوت هم کار ما نیست ، ولی خب کلا شکل این افراد کم نیستن چه پسر چه دختر چه دانشگاهی چه جاهای دیگه! واسه من که عجیب نیست دیگه -_-

پاسخ :

درسته :) نباید قضاوت کرد ...
برای من که خیلی عجیب بود :| خیلی ، خیلی ...
:: فروردین ::
۰۴ تیر ۲۲:۱۰
همه ی اینا ریشه در تربیت خانوادگی داره به نظر من ... حالا هر چی که میخواد باشه....

پاسخ :

موافقم فروردین دخت جانم :*
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
درباره من
خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره، این یک رابطه‌ی دو طرفه است :)

مصطفی_مستور
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان