...اینجا زیر باران

آنچه هرگز شرح نتوان کرد یعنی حال من...

معیارش برای حال خوبم زبون درازیه :| :)

بسم الله مهربون :)


میگه سرحال نیستی ، میگم چرا هستم ... میگه نچ ، نیستی ! میگم مگه چطوریم ؟ خیلی هم خوبم ، ناهار خوردم ، خوابم میاد ... میگه نع ، زبون درازی نمیکنی ، این یعنی حالت خوب نیست :|||

یعنی معیارش برای خوب بودن یا نبودنم ، زبون درازی هامه D;

گفت بیا نون بیار کباب ببر ... توی بزرگترین دوراهی زندگیم مونده بودم :| من که همیشه پایه م برای بازی و جیغ جیغ و خندیدن ، اگه میگفتم نه دیگه مطمئن میشد مث همیشه نیستم ، اگه هم میگفتم باشه خب حوصله نداشتم ... دیگه در نهایت گفتم باشه فقط به خاطر اخلاقش که تا نفهمه ادم چش شده ، بیخیال نمیشه ...

دستام قرمز شده ... اصن یه جوری میزنه روی دست ادم ، حس میکنی عصب و ماهیچه و تاندون دستت به لقاالله میپیوندن :| یعنی هر دفعه که میگه یک ، دو ، سه ، یه شوک عصبی بهم وارد میشه که فقط زودتر دستامو بردارم d; 

ولی خب کلی خندیدم ، خوب شد که بازی کردیم :)


+ :)

۱۸ موافق ۰ مخالف
درباره من
خداوند برای هرکس همون قدر وجود داره که او به خداوند ایمان داره، این یک رابطه‌ی دو طرفه است :)

مصطفی_مستور
آرشیو مطالب
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان